loading...

مجله ترس و دلهره

دانلود زیرنویس فیلم ها و سریال های زبان اصلی برای تمامی کیفیت ها

رامین بازدید : 49 دوشنبه 05 اسفند 1398 نظرات ()

یکی از برترین و بهترین روش هایی که در چندسال گذشته برای یادگیری زبان خارجی معرفی شده است و کاربرد زیادی دارد این است که از محبوبیت بالایی برخوردار است.این روش بسیار جامع و همگیر است و یکی از ساده ترین وارزانترین روش هایی است که بسیاری از افراد در تلاشند تا از این طریق تماشای فیلم های زبان اصلی به تقویت زبان خود بپردازند.

واژۀ فارسی «اندازه» که از واژه‌ای در زبان ایرانی باستان سرچشمه گرفته است، با ورود به زبان عربی به‌صورت «هندسه» درآمد. سپس طبق قواعد عربی واژۀ «مهندس» بر اساس آن ساخته شد و به شکلی جدید، به فارسی برگشت. مهندس به‌معنی اندازه‌گیر و محاسبه‌گر و کسی که هندسه می‌داند بوده و کاربرد آن را در آثار شماری از شاعران و نویسندگان کهن، ازجمله فردوسی و مولوی و حافظ و بیهقی و ناصرخسرو می‌توان دید.اما کاربرد مهندس برای مفهومی که امروز در علم جدید استفاده می‌شود، احتمالاً تحت تأثیر ترکی عثمانی است که همین واژه را در برابر engineer به کار می‌برند.یکی از نخستین مهندسان ایرانی، میرزا رضا تبریزی (مهندس‌باشی)، معمار مدرسۀ دارالفنون است که بیش از دویست سال پیش برای تحصیل به خارج از ایران اعزام شد.

بعد از دو سال تحصیل در دوره‌ی فوقِ لیسانس و گذراندنِ واحدهای عمومی [در یونیورستی کالجِ دانشگاهِ لندن]، کم‌کم احساس می کردم که از آواشناسی و واج‌شناسی خوشم می‌آید و این رشته از زبان‌شناسی بیشتر توجه مرا جلب می‌کرد. به خصوص از شخصیتِ استادم اوکانر خیلی خوشم می‌آمد و برخورد و رفتارِ او را خیلی دوست داشتم. مثلا از اینکه قهرمانِ کریکت بود خوشم می‌آمد. روزهای یکشنبه در تلویزیون می‌دیدم یک استادِ دانشگاه، با آن دیدی که ما نسبت به استادِ دانشگاه و خودِ دانشگاه داشتیم، مثل یک آدمِ معمولی بازی می‌کند. برای ما استادِ دانشگاه یک پیرمردِ جاافتاده با حرکاتِ خیلی ملایم و وزین بود. اما وقتی می‌دیدم استادِ ما که دیروز در کلاس بود حالا لباسِ کریکت پوشیده و با توپ دارد این طرف و آن طرف می‌دود به نظرم خیلی جالب می‌آمد. این اوکانر برایم شخصیتِ خیلی جالبی بود. این قضیه شاید به لحاظِ روانی در من اثرِ زیادی داشته و سرانجام باعث شد که به آواشناسی علاقه پیدا کنم چون اوکانر آواشناسی درس می‌داد و آواشناسِ معروفی در انگلستان بود. البته علاقه‌ی من به آواشناسی علتِ دیگری هم داشت. وقتی خودم را روانکاوی می‌کنم که چرا به آواشناسی علاقه پیدا کردم گمان می‌کنم که یکی از دلایلِ آن شاید این بود که روحِ تقلید در من نسبتا قوی است و گفتارِ خیلیها را می‌توانم تقلید کنم و مثلِ خودشان حرف بزنم … خیلی از صداهایی را که پروفسور اوکانر در کلاسِ آواشناسی تولید می‌کرد یا نحوه‌ی تولیدِ آنها را می‌گفت و خیلی از دانشجویان نمی‌توانستند آنها را تولید کنند من تولید می‌کردم و موردِ تشویقِ اوکانر هم قرار می‌گرفتم. این بود که به تدریج احساس کردم رشته‌ی خوبی است و مورد علاقه‌ام است و سرانجام بعد از اینکه دو سال دوره‌ی عمومی زبانشناسی را خواندم برای دوره‌ی تخصصی به گروهِ آواشناسی رفتم.»

برای یافتن و دانلود زیرنویس های فارسی که برای تقویت زبانتیا لازم یشود بهتر است که از وب سایت دانلود زیرنویس فیلم و سریال بلکس ساب استفاده کنید در این وب سایت زیرنویس فیلم و سریال های جدید منتشر شده متناسب برای تمامی کیفیت ها قرار داده میشود از این رو شما میتوانید اقدام به دانلود زیرنوی نمایدد

بر اساس فرهنگ نفیسی، واژه "حالا" گرفته شده از زبان عربی است. بر اساس برهان قاطع "حالی" hālī یعنی: "همین زمان" و "همین دم" . دکتر معین معتقدند که همان واژه "حال" عربی‌ست که ی (نسبت) گرفته‌است و در عربی "الحال" یعنی: "اکنون"، "حالا". بر اساس فرهنگ بزرگ سخن،  "حالا " [ با تنوین عربی = hālan ] یعنی: "اکنون". که در فارسی به صورت "حالا " [ بدون تنوین ] در آمده است.در متون پهلوی nūn یعنی: "اکنون".در لاتین nunc یعنی "اکنون". در یونانی nu و nun یعنی: "اکنون". در انگلیسی باستان هم،  nu یعنی: "اکنون" که در انگلیسی میانه به nou و در انگلیسی جدید به now تبدیل می‌شود. در اوستایی و سانسکریت به همان صورت nu است ولی در فارسی باستان به صورت nuram است. شکل هندواروپایی آغازین آن را به صورت nu* بازسازی کرده‌اند.سایت بلکس ساب بهترین سایت در حرفه دانلود زیرنویس فارسی است

هزار فرسنگ نفرین قسمت ششم

رامین بازدید : 38 چهارشنبه 18 دي 1398 نظرات ()

هزار فرسنگ نفرین 

شب نامه : ششم 

ژانر : وحشت ، رازآلود 

نویسنده: سیما

توجه: +15

 

کشیش بعد از کمی مکث گفت : راستی شما چطور داخل اومدین؟

ویلیام لبخندی زد و گفت از پنجره!! خب معلوم در دیگه!

اما طولی نگذشت لبخندشو جمع کرد چون پدر روحانی خیلی جدی نگاه می کرد!

یکم رفتم جلوتر و گفتم ما از در اومدیم وقتی اومدیم در قفل نبود و بازش کردیم!

کشیش گفت: خیلی مشتاق هستم بدونم چرا زمان تعطیلی اومدین اینجا؟ و چه جوری این دری که قفل بود بعد یک ساعت اومدم می بینم باز شده و شما هم اینجایین؟ 

 

ویلیام سریع با نگرانی گفت: کار اونه! اون‌گفت بیایم اون شاید هنوزم اینجاست! اینجا کلیسا نیست! اینجا خونه ی شیطانه!

کشیش عصبانی شد فریاد زد ساکت باش ! و بعد علامت صلیب مسیح رو روی خودش اجرا کرد و گفت: خدواندا ما را از شر شیاطین حفظ کن!

وقتی دیدم ویلیام اصل مطلب رو لو داد دست کشیش رو گرفتم و گفتم: پدر اون راست میگه شیطان ما رو به اینجا فراخونده !

بعد حرف من صورت پدر جدی تر شد و گفت بشینین و یکی تون برام کامل توضیح بده ، رو به من کرد و گفت دخترم تو بگو دوستت انگار حالش خوب نیست!

ویلیام سریع گفت من میرم جان رو بیارم!

رو به کشیش کردم و شروع کردم به گریه کردن گفتم: پدر من ۱۳ سال پیش مرتکب یک گناه بزرگ شدم!

پدر گفت: پس بهتره بریم اتاق اعتراف گناه!

سریع گفتم: نه پدر این گناه خیلی بزرگ تر از این هاست!

من ۱۳ سال پیش با شیطان معامله کردم..........و حالا اون اومده جان رو ازم بگیره

هنگام گفتن این حرف ویلیام و جان داخل کلیسا شدن پدر معلوم بود نگرانه رو به ویلیام کرد و گفت انتهای سالن یک اتاق استراحت است این بچه رو ببر اونجا !

بعدش رو به من کرد وگفت: با من بیا!

از کمد کنار در یه کتاب قدیمی سیاه رنگ درآودد روش پر از تار عنکبوت و خاک بود جلد کتاب ریش ریش شده بود....

یکی از صفحات رو باز کرد و یه عکس بهم داد و گفت: شما راست میگفتین اینجا خونه ی شیطانه!

با شنیدن این حرف ترسیدم که مبادا این کشیش خود شیطان باشه عقب رفتم...

 

اینجا هیچ چیز طبیعی نیست پارت: دهم

رامین بازدید : 25 چهارشنبه 18 دي 1398 نظرات ()

اینجا هیچ چیز طبیعی نیست  

ژانر : وحشت و تخیلی 

پارت: دهم  پایان فصل اول 

نویسنده: امیرحسین

این قسمت: به جمع ما خوش اومدی!

 

دستشو گذاشت رو شونمو گفت: هی دختر جون! تو هنوز اونقدری قدرت نداری که بتونی به راحتی با ذهن خودت منتقل شی در ضمن من یه آدم معمولی ام محض اطلاع شما!

 

گفتم: خب با این حساب چطور می خوایم از این بیمارستان بریم بیرون؟

رفت سمت پنجره ایستاد و به پایین خیره شد گفت طبقه ۱۴ هستیم خیلی بلنده...چندتا لباس پرستار پرت کرد روم و گفت بپوش سریع ، زود باش!

داشتم لباسو می پوشیدم اسم روی روپوش توجه منو جلب کرد نوشته بود دکتر ماریا گرینتون اونو چند ساعت پیش دیدم اومده بود آزمایش بگیره!

با عصبانیت گفتم چه بلایی سر صاحب این لباس آوردی نکنه کشتیش؟

لبخند مسخره ای زد و گفت: بی خیال اون نمرده! فقط بی هوشه همین...

با خودم گفتم: چه راحتم داره میگه انگار ماهی گرفته فقط بی هوشه همین!!!

ماسکو زدم به دهنم و گفتم بریم!

 

از اتاق خارج شدیم استرس داشتم داشتیم کمد چرخ دار رو هل می دادیم که روش وسیله های پانسمان و.... بود که یهو یکی از دکترا صدام کرد!

خانم‌ !

وقتی برگشتم دستشو زد به سنجاق سینه ام و گفت اوه معذرت می خوام اسم تون رو نمی دونستم خانم گرینتون حال مریض چطور بود؟

دست و پامو گم‌ کردم‌ نگاهی به ربکا کردم و سریع و گفتم خوابش برده بهش آرام بخش تزریق کردم آخه اضطراب داشت....

دکتر گفت خوبه ممنون و به راهش ادامه داد...

با خودم گفتم لعنتی باورم نمیشه الان دروغ گفتم سوار آسانسور شدیم...

 

ربکا  طبقه پارکینگ رو زد ودستمالی سفید از جیبش با یه شیشه سیاه رنگ که داخلش چیزی مثل آب بود در آورد مایع رو روی دستمال ریخت و گفت: 

می خوام واسه اینکه خیالت رو راحت کنم بگم ، همه ی این قتل هایی که انجام شد کار خود دولته چون همه ی اون آدما مثل تو می تونستن به یه بعد دیگه برن اونا تازه فهمیدن تو هم جزو اونایی و می خوان ازت استفاده کنن و بعد مثل بقیه بکشنت!

سریع گفتم: یعنی چی بیشتر توضیح بده چرا از بقیه استفاده نکردن؟

گفت: چون تو خاص تر هستی! تو می تونی با جسمت به یه بعد دیگه بری.  نمی تونم همه چیزو اینجا بگم ولی به محض اینکه پیش تیم رسیدیم همه چی رو بهت میگم الان مجبورم بی هوشت کنم!

چی؟ نه نه!!......

دستمالو گذاشت رو بینی ام...سوزش رو توی پره های بینی ام حس کردم و کمکم چشماش تار و نهایت تیره شد!

اینجا هیچ چیز طبیعی نیست قسمت نهم

رامین بازدید : 99 چهارشنبه 18 دي 1398 نظرات ()

ژانر: وحشت و تخیلی 

پارت: نهم

نویسنده : امیرحسین

این قسمت : این شروع ماجراست 

 

بعد کلی آزمایش از اتاق رفتن حس خوبی داشتم که برای مدتی از شر این دیوانه ها خلاص شدم فکر می کنن من دیوانه ام در حال که خودشون یه تخته شون کمه و باور نمی کنن!

در حالی که داشتم خودمو آروم می کردم و با صدای بلند میگفتم همه چیز خوب میشه همه چیز به حالت عادی بر می گرده تصمیم گرفتم تلفنمو بردارم و به مایک زنگ بزنم چون اون بهتر از هرکس دیگه ای درکم میکنه! به اون اعتماد دارم ، قبل ازمایش ها بخاطر کارش مجبور شد بره ولی گفت هر وقت نیاز داشتی تماس بگیر خب الان واقعا به کسی نیاز دارم که حرفمو باور میکنه که من می تونم به یه بعد دیگه برم!

 

سریع تلفن خودمو از روی میز کنار تخت برداشتم و سریع رفتم تو لیست مخاطبین 

کوش پس چرا پیدا نمی کنم!؟

مایک شمارت کجاست؟

بلند با خودم گفتم:

چرا من باید ۳۰۰ تا مخاطب داشته باشم که اسم ۱۰ تاشون مایکه!

 

 

تو این شرایط که با گوشی ور می رفتم در اتاق باز شد!

با صدای بدی گفتم: اوه لطفا! حوصله دکتر و یه آزمایش دیگه رو ندارم!

جوابی نداد و داخل شد!

خدای من تو  کی هستی؟ تو اسلحه داری!

درو بست و قفل کرد داد زدم داری چه غلطی میکنی چرا درو قفل کردی الان با بخش تماس میگیریم خواستم تلفن اتاقو بردارم که یهو یه تیر به تلفن خورد و سوخت!

اون تفنگش پر بود با دیدن تفنگ دست و پام بی حس شد نمی تونستم دوباره حس مرگ رو تجربه کنم چون یه بار تو بعد دیگه کشته شدم!

 

با صدایی لرزون گفتم: چرا به صورتت ماسک زدی  تو کی هستی از جون من چی می خوای؟

جلوتر اومد با لباس سفید پرستاریش و با یه ماسک سفید و روی تخت نشست ماسکش رو کنار زد یه زن با موهای جوگندمی و چشمای آبی و با صورتی کک مکی..  گفت: من ربکا هستم تا ۱۰ دقیقه ی دیگه مامورا  و پرستارا میفهمن من پرستار نبودم و میریزن تو این اتاق پس خوب به حرفام گوش کن!

سرمو تکون دادم و سکوت کردم:

ربکا گفت: اونایی که بهشون اعتماد داری و کسی که الان می خواستی بهش زنگ بزنی قابل اعتماد نیستن اونا دشمن توئن!

گفتم: چی ، چی داری میگی تو؟

سریع گفت : ساکت باش و خوب گوش کن تو از هیچی خبر نداری ، تو یه آدم خاصی اونا بخاطر بیماری تو رو اینجا نگه نداشتن اونا می خوان روی تو آزمایش انجام بدن من می تونم همه چیز رو بهت توضیح بدم ولی باید باهام بیای! فرصت نداریم....

 

گفتم: من با تو هیچ جایی نمیام چرا باید به تو اعتماد کنم که با یه اسلحه اومدی تو اتاقم؟

سریع بهم گفت: ربکا!! به یاد بیار ! اسم منو نشنیدی! مادرت توی نامه ای که قبل مرگش نوشته بود منو بهت معرفی کرده بود گفته بود بهش اعتماد کن هنوزم یادت نمیاد؟

 

توی یه لحظه همه جملات اون نامه برام مرور شد اون داشت حقیقت رو میگفت مادرم توی نامه اش به ربکا اشاره کرده بود که توی روزای سخت بهش اعتماد کنم! باید بهش اعتماد می کردم گفتم: خب : بریم! چشمامو بستم ....

هزار فرسنگ نفرین قسمت پنجم

رامین بازدید : 33 چهارشنبه 18 دي 1398 نظرات ()

هزار فرسنگ نفرین  

شب نامه : پنجم 

ژانر : وحشت ، رازآلود 

نویسنده : سیما

توجه: +15

 

ویلیام مکثی کرد و گفت: اگه اینطوره باهم میریم اون کلیسا!

سریع گفتم: نه نمیشه اون می فهمه.. اون می فهمه ممکنه بلایی سر بچم بیاد....نمیشه

ویلیام برگشت دستاشو گذاشت رو شونه هام و گفت : غیر از این راه دیگه ای نداری منم امشب باهات میام باید ببینیم اون موجودی که تو میگی و بدن سونا رو تسخیر کرده واقعا چی می خواد!

سرمو تکون دادم و گفتم : باشه اما امیدوارم هیچ موقع پشیمون نشی !

‌..

..

ساعت  ۱۱ شب ، کلیسای  مرکلین

..

..

سوار ماشین شده بودیم جان صندلی عقب خوابش برده بود و ویلیام هم مدام داشت دستشو فشار می داد معلوم بود خیلی استرس داره!

بهش گفتم: می دونم نگرانی اما اگه یکبار اونو ببینی دفعه ی بعد دیگه نمی ترسی!

ویلیام به تندی گفت: دفعه ی بعدی نیست امروز اونو می گیریم و تحویل بیمارستان میدیم برام مهم نیست توی اون چیه برام سلامتی سونا مهمه !

 

ماشینو کنار کلیساس نگه داشتم نگاهی بهم کردیم دستمو بردم عقب تا جان رو بیدار کنم که دستمو گرفت و گفت: بهتره اول خودمون بریم تو درا‌ رو قفل کن!

از ماشین پیاده شدیم نمای کلیسا یه جورایی ترسناک بود چراغ سقف کلیسا انگار اتصالی داشت و فضا رو بد تر می کرد.

ویلیام یهو گفت: به راستی او از همه چیز به شما نزدیک تر است!!

نگاهی بهش کردم و گفتم: یعنی فکر میکنی الان حرفامونو میشنوه!

ویلیام گفت: معلومه که می شنوه! اون خداست!

سریع گفت : اوه مگه منظور تو خدا بود!!؟؟ فکر کردم شیطان رو میگی!؟

ویلیام گفت: شیطان از خودتم به روحت نزدیک تره!

 

پله های کلیسا رو بالا رفتیم  ویلیام در آهنی  که روش نقاشی مریم مقدس حک شده بود رو خواست باز کنه! که گفت: این نقاشی خیلی عجیبه!

سریع گفتم تو این شرایط به فکر نقاشی رو در این کلیسایی؟ چیش عجیبه؟

ویلیام گفت: نگاه کن  به نقاشی ، صورت مریم مقدس درست روی دستگیره است یعنی باید یه جورایی دستتو بزاری رو صورتش تا در باز شه!

سریع گفتم: یعنی فکر میکنی این کلیسا رو عمدا انتخاب کرده!

ویلیام گفت آره فکر کنم این در حقیقت خانه ی شیطانه که پشت ظاهر کلیسا پنهان شده ! صلیب همراهته!؟

-آره  

وارد کلیسا شدیم با وارد شدن سونا رو دیدیم که با لبخندی شیطان زیر مجسمه میرم مقدس نشسته بود و سیگار می کشید!

ویلیام با صدای کم گفتم : حالا مطمئنم اون سونا نیست چون اون هیچ وقت سیگار نمی کشید

و منم حرفشو کامل کردمو گفتم : و هیچ وقت به دینش بی احترامی نمی کرد!

در همون حالت با صدایی گوش خراش گفت : فرزند من کجاست؟

انگار با فریادش تاریکی همه جا رو فرا گرفت..

از جاش بلند شد و گفت: سوآن!!! باید تنها میومدی! این اصلا خوب نیست! اصلا خوب نیست!

چراغای کلیسا خاموش شد جیغ کشیدم هیچ جا رو نمیشد دید هیچ نوری توی کلیسا نبود حتی از پنجره ها هم‌ نور چراغا و.... نمیومد شروع کردم به داد زدن! : ویلیام دستمو بگیر دستمو بگیر

ویلیام سریع دستمو گرفت و گفت : داره باهامون  بازی می کنه محکم بچسب بهم!! 

شروع کردم به ناله کردن: من هیچ جا رو نمی بینم!

هوای کلیسا به طرز عجیبی سرد شده بود بی روح اما یه گرمایی میان این سرما وجود داشت ، گرمای جهنم ! گرمای شیطان!...

سریع به ویلیام گفتم اون چشماش می درخشه اگه درخششو دیدی مطمئن باشه خودشو!

ویلیام گفت: باید از اینجا خارج بشیم سوآن ! عقب عقب باهم میریم به هرچی دستت خورد هرگز منو ول نمی کنی!

پاهامون می لرزید توی تاریکی کلیسا می دونستیم اون یه گوشه منتظر حمله به ماست! اما نمی دیدیمش...

ویلیام سریع دستمو فشار داد و گرفت: سوآن وایسا! از جات تکون نخور یه چیزی روی پامه!

دستمو گرفتم جلوی دهنم تا نفسم درنیاد بی درنگ عرق می ریختم و گفتم: خودشه! اون خودشه! سوکت عجیبی حاکم بود صدای نفس های هم دیگه رو می شنیدم.

که ناگهان با روشن شدن چراغا همه چیز به حالت اول برگشت صدای گربه ی سیاه رنگ و چاق توجهم رو بهش جلب کرد که روی پای ویلیام نشسته بود و بلند شد و رفت!

از انتهای سالن کشیشی داشت به سمت مون میومد و با غرغر کردن می گفت: اوه جوان ها اینجا جای مناسبی واسه کارای عشقی شما نیست!

ویلیام هنوز تو شوک بود و با لحنی متعجب گفت: ما اینجا... ما اینجا....

سریع گفتم: ما اینجا اومده بودیم دعا کنیم که یهو برقا رفت

اینجا هیچ چیز طبیعی نیست پارت: هشتم

رامین بازدید : 22 چهارشنبه 18 دي 1398 نظرات ()

اینجا هیچ چیز طبیعی نیست 

ژانر: وحشت و تخیلی 📓

پارت: هشتم

نویسنده: امیرحسین♾

 

چشمام رو به آرومی باز کردم انگار پلک هام به همدیگه دوخته شده بودن نور کور کننده از پنجره به سمت من می تابید اینجا کجاست؟

حالم بد بود هنوز حالت تهوع داشتم و سرم سنگینی می کرد بعد اون ضربه ای که خوردم دیگه هیچی یادم نمیاد! انگار توی بیمارستان بودم یهو در باز شد و مایک رو دیدم از خوشحالی خواستم بلند شم که مایک گفت دراز بکش تکیه بده!

کمی که دقت کردم متوجه شدم برگشتم به بعد اصلی مایک ریش داشت و منو میشناخت .

کنارم نشست محکم بغلش کردم و گفتم خیلی ترسیده بودم!

دستی به موهام کشید و گفت الان حالت خوبه؟

سرمو تکون دادم و گفتم آره میشه بگی چیشده چرا من اینجام؟

گفت: راستش وقتی رفتیم تو اون زمین بسکتبال تا تو بری به یه بعد دیگه وسط اون زمانی که اینجا نبودی تشنج کردی و یکی دو ساعته که از حال رفتی!

مایک لبخندی زد و دوباره گفت: خوشحالم به هوش اومدی نگرانت شده بودم ولی حالا لازمه من یه سوالی بپرسم، چیشد کجا رفتی ؟

 

لبمو گاز گرفتم و گفتم وحشتناک بود! به دوران دانشگاه برگشتم زمانی که تو رو نمی شناختم آخرشم یکی منو کشت! اون فکر کنم همون قاتلیه که الان داره همه رو میکشه!

 

مایک با تعجب پرسید چرا  از کجا فهمیدی؟  گفتم آخه اون همون جمله در مورد مرگ پدرم گفت که بهم پیامک اومده بود و تو خونه نوشته شده بود اما یه چیز عجیبی هست!

- چی عجیبه؟

گفتم صدای اون قاتل صدای خودم بود.

مایک عرق کرد و گفت : می دونی اول حرفاتو باور نمی کردم ولی بعد اینکه تو زمین بسکتبال اون اتفاق افتاد باور کردم! اما خب این یکم تخیلی هستش یعنی می خوای بگی قاتل خودتی!؟

تو فکر فرو رفتم و با حالت عجیبی گفتم: شاید خودمم اما از یه بعد دیگه یعنی خودم هستم اما در حقیقت خودم نیست من یه زمان و بعد و دنیای دیگه است...

 

مایک گفت من دارم گیج میشم بهتر این بحث رو تموم کنیم و تا وقتی که حالت خوب نشده دوباره به اون بعد کوفتی نری چون نمی خوام دفعه ی بعد بمیری!

و بعد گفت : راستی می دونم ممکنه عصبی بشی ولی مجبور شدم بخشی از ماجرا رو واسه دکترا تعریف کنم اونا شک کردن که ممکنه تو اسکیزوفرنی (( نوعی جنون  که ممکن است فرد حس کند با دنیایی دیگر در ارتباط است و با موجوداتی حرف می زند و..... به آن جنون جوانی هم گفته می شود و ممکن است به اطرافیان آسیب بزند )) داشته باشی.

 

بعد رفتن مایک بلند گفتم : عوضی!!! الان باید چند روز بمونم اینجا تا این احمقا تشخیص بدن مشکل روانی دارم یا نه!!!؟؟؟ چرا کسی حرفمو باور نمی کنه؟؟

داستان هزار فرسنگ نفرین

رامین بازدید : 30 چهارشنبه 18 دي 1398 نظرات ()

هزار فرسنگ نفرین

شب نامه: چهارم

ژانر: وحشت ، رازآلود 

نویسنده: سیما

توجه: +15

 

 از بیمارستان خارج شدم هنوز اضطراب داشتم و دستام مثل یخ شده بود و می لرزید گیج مونده بودم که چیکار کنم نمی دونستم!

سریع با مدرسه جان تماس گرفتم و حالشو پرسیدم کمی خیالم راحت شد باید یه کاری می کرم شرط دوم مونده بود اگه به اون عمل نکنم بچمو میگیره و خودمم میکشه!

باید این کارو می کردم باید بچم رو تسلیم شیطان می کردم تا خدمتگزار اون باشه چون اگه این طوری نشه شیطان اون رو قربانی میکنه!

ساعت ۲ بعدازظهر بود گوشیمو خاموش کردم تا کسی باهام تماس نگیره جانو که از مدرسه برداشتم بهش گفتم: امشب باید خونه ی یکی از دوستام بمونی!

جان با تعجب پرسید: کدوم دوستت مامان؟ چرا؟

گفتم: من کار دارم باید برم یه سفر چند روزه اسمس سونا است.

جان با لبخندی گفت: باشه مامان مشکلی نیست.

باورم نمی شد دارم پسر ۷ ساله خودم رو می سپرم دست شیطان اما اون باید می رفت باید غسل نانسی می شد (( غسل نانسی: غسلی که در آن فرد با نوعی از آب حمام می کند نام این آب نانسی است و از چشمه شوم نانسی جمع آوری می شود افسانه های می گویند قرن ها پیش در این چشمه شاه به زنش خیانت کرده و با یک زن دیگری در این چشمه رابطه داشته است به همین دلیل آب این چشمه زنا دار است و نفرین شده و می گویند اگر انسان پاکی پایش را درون آن بگذارد بدنش شروع به سوزش و قرمز شدن می کند نام دیگر این آب ، آب حرامزاده است ))

 

دم خونه که رسیدم سریع ترمز کردم مقابل در ویلیام ایستاده بود! نمی خواستم جان بویی از قضیه ببره بهش گفتم : راستی جان تو فکر کنم دیروز اجازه می گرفتی بری خونه ی دوستت؟

-آره مامان امروز می خواستیم کمی بازی کنیم.

بهش گفتم باشه برو ۲ ساعت دیگه خونه باش!

از ماشین پیاده شدیم اون رفت من ایستاده بودم ویلیام نزدیک تر اومد و گفت: بچه ی خوشگلی داری!

-ممنون چرا اومدی اینجا؟

دستی به صورتش کشید و گفت: بهتره بگی سونا کجاست چون الان کل بیمارستان و اداره ی پلیس دنبالش می گردن !

با حالت تعجب زدگی ( الکی ) گفتم چرا من باید بدونم کجاست!؟

ویلیام تلفنشو درآورد و فیلم صحبت های من و سونا توی سالن بیمارستان رو نشون داد و گفت: این فیلم دوربین های بیمارستانه کسی نمی دونه و فقط من دیدمش بهتره هرچه سریعتر بگی وگرنه پای تو هم توی فراری دادن یه دیوانه از بیمارستان گیره ! حالا بهم میگی داشتین چی میگفتین و اون کجاست؟

طاقت نیاوردم زدم زیر گریه ونشستم روی جدول روبروی خونه و همه چی و رو واسه ویلیام تعریف کردم ، عصبی شده بود لگدی به سنگ جدول زد و و اونم افتاد! رو به من کرد و گفت: تو الان می خوای بگی سونا رو بخاطر یه بچه قربانی کردی! بچه ای که در واقع اصلا بچه ی تو نیست اونو شیطان بهت داده می فهمی چی میگی ؟ تو زندگی سونا رو تباه کردی من باید اینو به همه بگم تا توی آشغال رو بشناسن!

 

داشت می رفت که بلند شدم و گفت: ویلیام خواهش می کنم ! اون خواسته تا ساعت ۳ شب  فرصت دارم بچم رو بهش بدم وگرنه اونو و منو میکشه!

 

ویلیام ایستاد و گفت : به من مربوط نیست!!

 

شروع کردم به زجه زدن و گفتم: جان بچه است اون هیچی نمی دونه خواهش می کنم کمکم کن!!

معرفی سریال American Horror Story دانلود زیرنویس این سریال

رامین بازدید : 76 شنبه 23 آذر 1398 نظرات ()

در مطلبی که قرار است برای شما قرار داده شود میخواهیم به بررسی و معرفی سریال ترسناک و دلهره آور داستان ترسناک آمریکایی بپردازیم و حال به صورت خلاصه به معرفی داستان سریال American Horror Story و شرح داستان آن بپردازیم.لطفا با ما همراه باشید.در آخر هم توضیحی مختصر درباره زیرنویس سریال American Horror Story خواهیم داد.

معرفی سریال American Horror Story

داستان ترسناک آمریکایی یک سریال ترسناک در سبک وحشت و دلهره آور است که توسط رایان مورفی و براد فالچاک تهیه و کارگردانی شده است و در سال 2011 توسط شبکه کابلی فاکس اینترنشنال پخش شد..این سریال با اینکه دارای 9 فصل است ولی هر فصل به صورت جداگانه و مجزای روایتگر داستان هایی ترسناک از حکایت ها و داستان های ترسناک است که با پایان هر فصل اتمام می یابد و در فصل های دیگر شاهد روایات دیگر از اتفاقات ترسناک هستیم.فصل اول سریال با نام خانه قتل بود که روایتگر خانه ای تسخیر شده توسط موجودات شیطانی بود و در فصل دوم داستان تیمارستانی را در سال 1964 بیان میکرد که توسط افرادی مذهبی اداره می شد،فصل های بعدی سریال با نام های محفل(فصل سوم)،نمایش عجایب (فصل چهارم)،هتل (فصل پنجم)،روناک(فصل ششم)،فرقه(فصل هفتم)،آخرالزمان (فصل هشتم) و آخرین فصل آن یعنی فصل نهم با نام 1984 به تازگی منتشر شده است.یکی از ویژگی های جالب این سریال حضور بازیگران یکنواخت ولی با نقش هایی متفاوت است از جمله بازیگرانی که در این سریال ایفای نقش داشته اند میتوان از جسیکا لنگ و سارا پلسون و کتی بیتس نام برد.فصل نهم آن باز هم با همان بازیگران اینبار در نقش هایی متفاوت تر است که داستان آن در تابستان دهه‌ی هشتاد میلادی روایت می‌شود،در این فصل درباره‌ی پنج دوست صمیمی می‌باشد که برای کار در کمپی به نام ردوود از شهر لس آنجلس فرار می‌کنند. اما طولی نمی‌کشد که آنها به این نتیجه می‌رسند تنها چیزی که از هر چیزی ترسناک‌تر است ، گذشته‌ای است که آنها را تعقیب می‌کند و آنها از آن فرار میکنند.

دانلود زیرنویس سریال فصل های سریال American Horror Story

دانلود زیرنویس سریال فصل های سریال American Horror Story

 

سایت بلکس ساب یک از بزرگترین سایت و مرجع های دانلود زیرنویس فارسی در آرشیو خود زیرنویس سریال American Horror Story را به تازگی قرار داده است که در قسمت دانلود زیرنویس سریال قابل دسترسی است.این سایت همواره در تلاش بوده تا بروزترین زیرنویس های فارسی را منتشر کند تا کمکی برای درک و فهم بهتر علاقه مندان به تماشای سریال و فیلم های سینمایی بکند.امروزه یکی از بزرگترین و مهمترین سرگرمی ها در بین مردم این است که سریال و فیلم مورد علاقه خود را تماشا کنند.بسیاری علاقه دارند تا این فیلم ها و سریال ها را به صورت زبان اصلی و بدون هیچگونه سانسور و برش زمانی ببیند و عده ای دیگر هم می خواهند با استفاده از زیرنویس فارسی این فیلم و سریال تماشا کنند تا بتوانند زبان خود را تقویت کنند پس وجود زیرنویس در این زمینه کمک بسیاری به این افرا خواهد کرد.

داستان ترسناک سگ های جهنمی

رامین بازدید : 149 یکشنبه 21 مهر 1398 نظرات ()

سگ های جهنمی کنار میرند و من میتونم ببینم که از محمد فقط ۱ یا۲ تا استخوان گاز زده  و یک گودال خون لخته شده باقی مونده...هنوز توی بهتم...گلوم از زور بغض متورم شده و بدنم میلزه...سرنوشت محمد خیلی ترسناک بود ولی من نمیدونستم که سرنوشت من میلیون ها برار بدتر از محمدع..…

شیطان دوباره سوت میزنه و بعد...پسری قد بلند و چشم عسلی از بین تاریکی جنگل نمایان میشه...پسری که من سال های ساله که  میشناسمش...اون پسر کسی نیست ب جز‘‘‘علی’’’حس میکنم طلسم از روم برداشته شده  و حالا میتونم حرف بزنم ولی همچنان نمیتونم حرکت کنم...پس بلند بلند داد میزنم:_علی  تو اینجا چی کار میکنی؟؟؟؟؟!!!!به شکل شدیدی خوشحالم که هنوز علی رو دارم...ولی کمی هم مشکوکم...هزار تا سوال توی ذهنم بالا و پایین میرند و منو ب شک میندازند...اینکه چراع علی با سوت اون شیطان حاظر شد...اینکه تا الان کجا بوده....و هزاران سوال دیگه...ولی...با حرفی که میزنه جواب همشون رو میگیرم...علی با لبخندی ترسناک به اون شیطان احترام میزاره. و بعد  همه ی اون شیاطین محو میشند و به صورت حاله ای دود مشکی به اعماق جنگل میرند..دهنم از تعجب باز میمونه ..با سردرگمی میپرسم:+هیچ معلومه داری چی کار میکنی؟تو...تو چرا داری ب اون عفریته احترام میزاریی؟! قهه قهه ای میزنه...جا میخورم...ولی اون با ارامش و غم خاصی شروع به حرف زدن میکنه:*اووووه...دوست ساده ی من...تو از هیچ چیزی خبر نداری...اون اربابه خون خوارع منه

صدام میلرزه:+ راجب چی حرف میزنی؟من از چه چیزی  خبر ندارم؟! نزدیکم میشه و با شرارت شروع به حرف زدن میکنه:*از اینکه چقدر ساده بازیتون دادم...خوب پس بزار از اول برات بگم…من چندین ماه پیش عضو شیطان پرستان شدم و تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم...ولی اونا برای اینکه منو توی گروهشون قبول کنند....قربانی میخواستند.. 

حرفش را با دادی از ناباوری کامل میکنم:+و تو هم مارو قربااااانی کردی؟؟!!'!!!!!

چشماش رو برقی شیطانی فرا گرفته دوباره با شوقی شیطانی شروع به حرف زدن میکنه:*درسته دوست ساده ی من...و این کار رو واقعا دوست داشتم ...من شما رو با نقشه قبلی به این روستا اوردم...احسان یه چیزایی فهمیده بود پس یواشکی و زیرکانه سر به نیستش کردم ...و نیماا...خوب اون پسر خیلی به خدا اعتقاد داشت و این ایمانش اعصاب منو به هم میریخت پس اونطوری کشتمش و میتونم اعتراف کنم که واقعا لذت بخش بود بخصوص التماس هاش و صدای پاره شدن گلوش...

 دوست دارم به سمتش برم و سرشو از بدنش جدا کنم ولی توان حرکت کردن ندارم پس بلند بلند فریاد میکشم صدام از خشم دورگه شده و تقریبا شبیه خرناصه کشیدن شده:+د لعنتی چطور دلت اومد؟!!!فقط بهم بگو از کی انقدر بی مروت شدی؟!اگه جرعت داری این طلسم کوفتیو بردار تا حالیت کنم

قهه قهه ای تمسخر مانند میزنه و میگه:+من احمق نیستم پویا...و راستی یه سوپرایز دارم براتون

داد بلندی میزنم:+گه چیزی تو اون ذهن کثیفته؟!!!!

لبخندی دندون نما میزنه و میگه:*میفهمی...قول میدم خوشت بیاد...

رمان ترسناک،هیجانی و شیطانی«آیریس» قسمت دوم

رامین بازدید : 50 یکشنبه 21 مهر 1398 نظرات ()

رمان ترسناک،هیجانی و شیطانی«آیریس»

خواست شمشیرش را بیر‌ون آورد ولی دیر شده بود. یک کالبد کبود و بلند که اندام زنانه داشت مانند چوب خشک و بی حرکت مقابل آیریس ایستاده بود. آیریس از شدت شوک نمیتوانست حرکت کند ، آن موجود همچنان بی حرکت بود و حرکت ناشی از تنفس هم در او دیده نمیشد.  

نگاهش را به چشمان موجود دوخت که از شدت خلسه تنها سپیدی چشم ها دیده میشد.  

آیریس فکر کرد که او متوجه حضورش نشده و هوشیار نیست. با دست پاچگی عقب رفت و دو سه پله سقوط کرد اما طول و عرض پله ها زیاد بود و جانش را نجات داد تا کامل به پایین معبد سقوط نکند. سر و صدای زیادی به وجود آمد و تیردان به پایین پله ها افتاد ، ده ها تیر روی پله ها ریخته بود و آیریس در حالی که دراز کش روی پله افتاده بود ، دیگر مطمئن شد که آن موجود متوجه حضورش شده و دستش را آماده روی شمشیر گذاشت. 

"اینجا چه میکنی؟" زننده ترین و گوش خراش ترین صدای زنانه ای که تا بحال شنیده بود ، با صدای لرزان پاسخ داد: "مسافرم!" آیریس با برقرار شدن این مکالمه با خود گفت: "اوه ... انسان است ... شاید جان سالم به در برم! ... حتما ساحره ایست که به معبد خدمت میکند!" 

ساحره بعد از این گفتگوی دو کلمه ای ، بدون آنکه به آیریس نگاه کند با راه رفتن خاصی برگشت به داخل معبد. آیریس باز هم به آنچه بر سر خانواده اش در بابِل آمده بود فکر کرد و پر از نفرت شد. شمشیرش را بیرون آورد و با فریادی بلند به داخل معبد حمله کرد. چند متر از ورودی که گذشت احساس کرد روی هوا معلق است ، متوجه شد که دارد سقوط میکند .چند ثانیه بعد با شدت به کف معبد برخورد کرد و بیهوش شد. 

"من مرده ام؟ چرا دست و پایم را حس نمیکنم؟! پیش از این کجا بوده ام؟ در کدام سرزمین؟ آه ... آن ساحره ی زشت ... اینجا کجاست؟" آیریس خودش را در میان حلقه ی آتشی یافت که دور تا دور آن پرچم های سیاه بر سر نیزه ها در خاک ایستاده بودند. آتشِ حلقه ، در آن تاریکی شب ، نور زیادی به محیط بخشیده بود. ناگهان صدای هلهله ی جمعیت را شنید.  

وحشت وجودش را فرا گرفت و آن خاطره در ذهنش تداعی کرد. به خود گفت:"لعنتی ... اگر خشمت را فرو میبردی ، اگر باهوش تر بودی اکنون به این ذلت دچار نمیشدی ... و حالا قربانی بعدی تویی!

رمان ترسناک،هیجانی و شیطانی «آیریس»

رامین بازدید : 4 یکشنبه 21 مهر 1398 نظرات ()

رمان ترسناک،هیجانی و شیطانی «آیریس»

" پاسخی نشنید ، با گستاخی جلو رفت و شانه ی یکی از آنها را تکان داد تا به خود بیاید. زن میانسال با عصبانیت چند ثانیه به آیریس خیره شد و دوباره به خواندن ورد ادامه داد ، کودکان در پشت تخته سنگ ها بی حرکت نشسته بودند و از بازیگوشی های بچگانه خبری نبود. آیریس دندان هایش را از خشم به هم سایید و گفت: "از این مردم متنفرم!" پشت به آنان نمود و به سمت شتر حرکت کرد که روی زمین نشسته بود تا سوارش بازگردد.  

آیریس خشمگین ، باز هم چهره ی شتر را که در نهایت آرامش بود ، دید و لبخند زد. صورت شتر را نوازش کرد و سوارش شد ، تنها همدمی که در این لحظات داشت این حیوان بود. روستای کوچکی بود و آیریس به سمت غرب روستا تاخت که تپه ها در آن قسمت مرتفع تر بود ، به بالای تپه ی غربی رسید ، جایی که صخره های کبود و تیره جای پوشش گیاهی را گرفته بودند. در چند صد متری آنجا و در میان صخره های خشن و تیز ، یک بنای عجیب ، چهار گوش و بلند دیده میشد. آیریس که کنجکاو شده بود از شتر پیاده شد و طناب پوزه بند را به نهال خشکیده ای که در آنجا روییده بود گره زد.بنایی چهار گوش که درب ورودی آن پلکانی بلند داشت و فرورفتگی هایی شبیه به پنجره در قسمت بالایی آن دیده میشد که نفوذی به داخل نداشتند. سکوت مرگباری حاکم بود و حتی نسیم هم نمی وزید. آیریس پایش رو با تردید روی پله ی اول گذاشت ، پله ها مرتفع بودند و هر کدام نزدیک یک متر ارتفاع داشتند. آیریس کمی احساس ترس میکرد اما تصمیم گرفت داخل بنا را ببیند. میدانست اینجا یک معبد است و میخواست کاهن داخلش را بکُشد. بعد از مدتی به آخرین پله و مقابل ورودی معبد رسید. هیچ نوری دیده نمیشد ، بند پوتین های آیریس بخاطر عبور از پله ها باز شده بود ، در حالی که نیم نگاهی به جلو داشت خم شد تا بندها را ببندد. گره کور زده بود و چند لحظه مشغول شد که حضور چیزی را درست مقابل خود حس کرد. سرش را آرام آرام از پوتین ها بالا آورد و پای برهنه ای را دید که کاملا کبود است

داستان ترسناک مریم قسمت اول

رامین بازدید : 15 یکشنبه 21 مهر 1398 نظرات ()

  «  فصل اول »

     روز خوبی بود ، بابچه ها توی پارک نشسته بودیم و حرف میزدیم . 

آخرین روز امتحانات بودو برا ی تابستون پر بیکاری خودمو آماده میکردم .که نفس گفت : 

+ بچه ها نظرتون در مورد ی کار باحال چیه ؟ 

مریم - مثلا چ کاری ؟ 

+ سفر 

- نمی تونم بیام 

 

 

یک مسافرت احمقانه

رامین بازدید : 13 شنبه 23 شهريور 1398 نظرات ()

در فورریه سال 1970، پسر بچه ای 14 ساله به نام "کیت ساپسفورد" برای مسافرت کردن به صورت قاچاقی در محفظه چرخ های یک هواپیما پنهان میشود که متاسفانه در لحظه تیک آف هواپیما، ناگهان از ارتفاع 60 متری سقوط میکند و کشته میشود. عکسی هم که در تصویر بالا مشاهده میکنید؛ توسط یک‌ عکاس آماتور استرالیایی به نام جان گیلیپین که مشغول عکسبرداری از تیک آف همان هواپیما بوده گرفته شده که به گفته خودش در زمان عکس برداری متوجه این اتفاق نشده و درست حدود یک هفته بعد از این که عکس هایش را ظاهر کرده فردی در حال سقوط را در یکی از عکس هایش مشاهده کرده!

تحقیقات جالب دانشگاهی در ایالات متحده

رامین بازدید : 19 شنبه 23 شهريور 1398 نظرات ()

دانشگاهی در ایالات متحده با تحقیق و پژوهش بر روی حدود 2 میلیون نفر(هم زنده و هم مرده) به این نتیجه رسید که تنها 3% از مردم جهان دارای علامت X بر کف دستان خود هستند. اما این علامت نشانه ی چیست و چه افرادی تاکنون این علامت را بر کف دستان خود داشته اند...؟طبق تحقیقات همین دانشگاه این علامت نادر فقط بر کف دستان رهبران بزرگ جامعه و یا افراد مهم و محبوب وجود داشته و از جمله افرادی که این علامت را بر کف دستان خود داشتند میتوان از امپراطور بزرگ یونان الکساندر کبیر و رئیس جمهور ایالات متحده آبراهام لینکن نام برد. همچنین جالب است بدانید که ولادیمیر پوتین رئیس جمهور فعلی روسیه هم این علامت نادر را بر کف دستان خود دارد!

داستان ترسناک مرگ هوریا

رامین بازدید : 15 شنبه 23 شهريور 1398 نظرات ()

مرگ هوریا 

این قسمت مربوط به مرگ هوریا و از زبان خودش می باشد.(( هوریا جدش به انسیدوس پادشاه نیک رم بر می گردد و جد آنان از دشمنان شیطان به شمار می رود‌.))

 

وای خدای من این زمان لعنتی چرا رد نمیشه!!هووووفففف

دیگه طاقت ندارم باید سر خودمو گرم کنم تا ساعت ۸ بشه جان بیاد دنبالم واااای خدایا خیلی ذوق دارم!!!دارم باهاش میرم شام....

 

خب چیکار کنم آهان یه کتاب بود رمان برم اونو بخونم ، در حال فکر که بودم از پله ها پایین می رفتم که مامانم پایین پله ها ایستاده بود و بهم نگاه می کرد بی تفاوت از کنارش رد شدم و گفتم ظهر بخیر مامان سریع به سمت کتابخونه رفتم آهان اینجاست ورش داشتم رمان ( عاشقان دریاچه قو ) به سمت راه پله ها برگشتم که جا خوردم مامانم باز هم همونجا ایستاده بود و با همون زاویه بدون هیچ حرکت و حرفی به راه پله نگاه می کرد ترسیدم و گفتم مامان حالت خوب!؟ که یهو برقا رفت جیغ کوتاهی کشیدم و کتاب از دستم افتاد و گفتم لعنتی تارکیه تاریکه مامان مامان! صدای راه رفتن اومد که چیزی از کنارم رد شد با خودم گفتم مامانه رفتم  به سمت پله ها که یهو به کسی خوردم وقتی بوش کردم دیدم مامانمه هنوز اینجا ایستاده عرق سردی روی صورتم جاری شد پس اون چی بود یکم پیش از کنارم رد شد مادرمو تکون دادم و گفتم: مامانم من می ترسم چرا جواب نمیدی که یهو مامانم افتاد زمین جیغ بلندی کشیدم جیغ هام پی در پی بود چشمامو بسته بودم صدای کشیده شدن چاقو روی سرامیک میومد جیغ می کشیدم نمی تونستم فرار کنم مامان مامان ترخدا پاشو تو رو جون هرکی دوست داری پاشو یکی تو این خونه است بعد داد می زدم مامان پاشو!!

گوشیم زنگ خورد حتما جانه قرار بود بریم شام حتما جلوی خونه است باید گوشی رو بردارم و بهش بگم تند تند بدون اینکه ببینم پله ها رو می دویدم جلو نور گوشی اتاق تاریک رو روشن کرده بود سریع داخل اتاق شدم و دویدم گوشی رو بردارم گفتم: الو کسی جواب نمیداد هیچکس که یهو گفت : به جهنم خوش اومدی و ناگهان در اتاق قفل شد به سمت در دویدم درو می کوبیدم و فریاد می زدم کمک کمک ! صدای همسایه ها رو از حیاط می شنیدم که داشتن در وردی رو میشکستن بیان داخل اما اون چیز توی خونه است که یهو پنجره اتاقم محکم کوبیده شد هر چقدر دکمه گوشی رو میزدم روشن نمیشد لعنتی لعنتی آشغال..... من هیچی ندارم ولم کن اون توی اتاق بود منو کشونده بود بالا بین صدای مردم بیرون صدای مادرمو و پدرمو می شندیم که داشتن گریه می کردن خدای من اون زن توی راه پله مادرم نبود!!! زانو زدم و اشک ریختم که یهو قفل در با صداش باز شد و برقا اومد جرئت نداشتم چشمامو باز کنم شاید جلو نشسته باشه یهو در باز شد محکم فریاد کشیدم ولم کن ولم کن که بابام گفت دخترم اینجاییم اینجاییم چشمامو که باز کردم یک چاقو وارد شکمم شد و صدای پدرم قطع شد بازم اون پدرم نبود و فریبم داده بود چشمام غرق خون شده بود چیزی نمی دیدم تنها چیزی که دیدم ردای سیاه رنگش بود و دیگه من تو این دنیا نیستم.....

 

هوریا مرد قتل های شروع شده بودند تا دشمنان آن کودک شیطانی از میان برداشته شود تا او راحت تر بر دنیا حکومت کند!! شاید بپرسین هوریا یه دختر عادیه که چرا کشته شد؟ هوریا بخاطر پاکی که داره باعث کاهش قدرت شیطان میشه....اونور این اتفاقات والک کودک شیطانی در حال بزرگ شدن بود دایه ی والک یعنی خانم مارپلا به محض اینکه فهمید اون یه کودک عادی نیست سریع اونو ورداشت و از حیاط پشتی کاخ خارج شد و به سمت کلیسا حرکت می کرد اون مدام در دلش می گفت خدایا کاش اون نباشه اون می ترسید این کودک همون ضد مسیح باشه!!!

داستان ترسناک واقعی شماره 6

رامین بازدید : 15 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

سلام من رویام و شونزده سالمه  موضوع:اعتکاف

این داستانیو ک مینویسم بر اساس واقعیت هست و پارسال برام اتفاق افتاده توی اعتکاف

منو س تا از دوستام باهم رفتیم اعتکاف.. اونم توی ی مسجد بزرگ . وقتی وارد اونجا شدیم اصلا حس خوبی نداشتم و همش فکر میکردم یکی داره نگام میکنه و هرچی ب اینطرفو اونطرف نگاه میکردم کسی نبود.. صب شد و سحریو خوردیم تاشب کلی حرف زدیمو خندیدیم و......

. شب دو ساعت بعد از افطار من رفتم دستشویی های مسجد ک مسواک بزنم..(دستشویی ها هم زیرزمینی بود ینی پله میخورد ب پایین)

رفتم از پله ها پایین ک دیدم هیچکس نیست .. منم بیخیال رفتم سمت شیر اب ک یهو در محکم بسته شد . یکم ترسیدم و رفتم و درو باز کردم و اجر اوردم جلوش گذاشتم ک بهم نخوره.. داشتم مسواک میزدم ک حس کردم یکی پشت سرمه و یهو سردم شد . برگشتم و دیدم هیچ کس نیست . بیخیال شدم ک از پارچه هایی ک روی ایینه ها کشیده بودن قسمت جلوی من کنده شد | توی اعتکاف ایینه هارو میپوشونن چون میگن در این س روز نباید ب خودمون نگاه کنیم و گناه داره |

سرمو اوردم بالا و توی ایینه ی صورت مثل گچ با چشمای کاملا سیاه و موهایی ک قسمتی از صورتشو پوشونده بود مواجه شدم .. فک کردم توهم زدم بسم ... گفتم و دستامو شستم .. داشتم میرفتم سمت در ک چشمم افتاد ب ته راهرو و دیدم یکی اونجا وایستاده و موهاش ازبس بلنده روی زمین ریخته .. ایندفه واقعا ترسیدم و بدو بدو فرار کردم . وقتی رسیدم طبقه بالا از بس فشارم افتاده بود غش کردم .. وقتی حالم بهتر شد برای دوستام تعریف کردم و یکی از دوستام ب اسم فاطمه زهرا ک خیلی توی این مساٸل نترسه بهم گفت منم اونو حس کردم . خلاصه صب ک نمازو خوندیم خاموشی زدن و همه خوابیدن .. منم قرانو بغل کرده بودم و از ترس زیر پتو رفته بودم ک یهو فاطمه زهرا گفت من خوابم نمیبره یچیزی حس میکنم . باهم بلند شدم و رفتیم روی راه پله ها نشستیم .. ازونجایی ک فاطمه زهرا چشم سوم تقریبا خوبی داره ازم سوال کرد اون کجاست؟ منم گفتم حس میکنم پشت سرمون . همونموقع یکی از کنارم رد شد ک ندیدمش ولی برخورد هوای سرد و کنارم حس کردم ... فاطمه زهرا چشماشو بست و ب نرده ی بزرگ و سنگینی ک چند تا پله پایینتر و جلومون بود اشاره کرد منم تا ب اونجا نگاه کردم اون نرده با اون وزن سنگین افتاد و صدای بدی ایجاد کرد.. اونایی نزدیک ب پله ها بودن بیدارشدن و منم زدم زیر گریه .. فاطمه زهرا بهشون گفت نرده افتاده و اونا دوباره خوابیدن... مام رفتیم توی حیاط دستو صورتمو ک شستم نگام افتاد ب در دستشویی و یهو برق اونجا رفت و در کامل باز شد .. منو دوستمم فرار کردیم و رفتیم بالا ... برای حاج اقایی ک اونروز اومده بود سخنرانی تعریف کردیم ک اون گفت جد من با اینا ارتباط داشتن و برای همین منم حسشون میکنم.. بهم گفت اونا بهم اسیبی نمیزنن ب شرط اینکه باهاشون کار نداشته باشم و ایمانمو قوی کنم .. وقتی اعتکاف تموم شد با مامانم رفتیم پیش ی اقای سید ک ی دعا بهم داد و ازونموقع بهتر شدم ولی بازم گاهی اوقات حسشون میکنم و میدونم اگ نزدیک من باشن کجا هستن و چیکار میکنن

 

ببخشید طولانی شد ..

داستان واقعی ترسناک شماره 5

رامین بازدید : 168 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

سلام کسری هستم .16 سالمه از تهران . این داستانی که مینویسم کاملا واقعی هستش و اصلا از خودم در نمیارم . من و چند تا از بچه های محلمون قرار گذاشتیم که هر شب یکی از بچه ها بقیه رو دعوت کنه که برن بالا پشت بوم و غذا بخورن . اون شب نوبت من بود که بچه هارو دعوت کنم و از اونجا که ما خونه مال خودمون بود هیچ مانعی نبود که 5 نفر رو بگم بیان بالا که باهم خوش بگذرونیم . خلاصه من گفتم که بچه ها ساعت 10 بیان خونع ما بچه ها نیم ساعت طول کشید که جمع شن و سر جمع ساعت 11 مهمونیمون شروع شد یکم

باهم حرف زدیم (حرف های ترسناک راجب روح و..) من غذا رو اوردم و خوردیم ساعت تقریبا 12بود که من گفتم:"بچه ها بیاین احضار روح کنیم من تختشو دارم " یهو رضا و امیر که از همه ترسو تر بودن گفتن که :"کسری جون مادرت دوباره او مسخره بازی هارو شروع نکن " گفتم:" خفه شو بابا ترسو. بهشون بر خورد و گفتن که پس بیار. اوردم راستش خودمم یکم میترسیدم اما به روی خودم نیاوردم شروع کردیم. از چیزی که دیدم خیلی تعجب کردم اون پیاله بدون هیچ فشاری داش حرکت میکرد . ما واقعا ترسیدیم و نمیدونستیم چیکار کنیم همه سریع پیچوندن و رفتن منم از ترس رفتم خونع 

داستان ترسناک واقعی شماره 4

رامین بازدید : 52 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

سلام

من هورادم 17 ساله از مشهد

قضیه مال دو سال پیشه که تازه اسباب کشی کرده بودیم و تو محله جدیدمون یک خونه خرابه بود و عجیب بود که تخریب نکرده بودن هیچکی هم توش نبود

ساعت 12 شب بود که به خونه

 جدید رسیدیم من واسه گشت زدن تو محله داشتم همینجوری تو خیابون راه میرفتم و به خونه هه رسیدم 

به سرم زد که برم توشو بگردم ولی ترسیدم و تا درو کردم که بیام داخلش بیرون رفتم 

داشتم از خومه دور میشدم که احساس کردم یک چیزی پشت سرم داره میاد

مضطرب شدم ، با ترس اومدم پشت سرمو ببینم و وقتی برگشتم به معنا واقعی کلمه سکته رو زدم موجودی دیدم با صورت تقریبا محو و چشمایی که بهم زل زده بودن

خشکم زده بود نمیدونستم چیکار کنم فقط جیغ میزدم

وقتی همسایه هامون اومدن از هوش رفته بودم

وقتی پا شدم ماجرا رو گفتم

همسایمون اقا نادر میگفت اون خونه مال زنی بوده که شوهرش بهش خیانت میکنه و اونو تو اتیش میسوزونه

شب که رفتیم تشکا رو پهن کنیم  و بخوابیم احساس کردم یک چیزی سعی داشت میکرد که هولم بده و من سریع دویدم چراغارو روشن کردم ولی چیزی نبود

فکر کردم که انگار من توجه اون رو جلب کرده بودم .

همینجوری اذیتم میکرد تا که عصبانی شدم و رفتیم پیش سید محلمون و اونم چندا تا حرف بالا سرم گفت و ازون موقع ندیدمش و ازون محله هم رفتیم .

ممنون که خوندید

رمان ترسناک،هیجانی و شیطانی«آیریس» قسمت 12

رامین بازدید : 119 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

رمان ترسناک،هیجانی و شیطانی«آیریس»

 

خواست شمشیرش را بیر‌ون آورد ولی دیر شده بود. یک کالبد کبود و بلند که اندام زنانه داشت مانند چوب خشک و بی حرکت مقابل آیریس ایستاده بود. آیریس از شدت شوک نمیتوانست حرکت کند ، آن موجود همچنان بی حرکت بود و حرکت ناشی از تنفس هم در او دیده نمیشد.  

نگاهش را به چشمان موجود دوخت که از شدت خلسه تنها سپیدی چشم ها دیده میشد.  

آیریس فکر کرد که او متوجه حضورش نشده و هوشیار نیست. با دست پاچگی عقب رفت و دو سه پله سقوط کرد اما طول و عرض پله ها زیاد بود و جانش را نجات داد تا کامل به پایین معبد سقوط نکند. سر و صدای زیادی به وجود آمد و تیردان به پایین پله ها افتاد ، ده ها تیر روی پله ها ریخته بود و آیریس در حالی که دراز کش روی پله افتاده بود ، دیگر مطمئن شد که آن موجود متوجه حضورش شده و دستش را آماده روی شمشیر گذاشت. 

"اینجا چه میکنی؟" زننده ترین و گوش خراش ترین صدای زنانه ای که تا بحال شنیده بود ، با صدای لرزان پاسخ داد: "مسافرم!" آیریس با برقرار شدن این مکالمه با خود گفت: "اوه ... انسان است ... شاید جان سالم به در برم! ... حتما ساحره ایست که به معبد خدمت میکند!" 

ساحره بعد از این گفتگوی دو کلمه ای ، بدون آنکه به آیریس نگاه کند با راه رفتن خاصی برگشت به داخل معبد. آیریس باز هم به آنچه بر سر خانواده اش در بابِل آمده بود فکر کرد و پر از نفرت شد. شمشیرش را بیرون آورد و با فریادی بلند به داخل معبد حمله کرد. چند متر از ورودی که گذشت احساس کرد روی هوا معلق است ، متوجه شد که دارد سقوط میکند .چند ثانیه بعد با شدت به کف معبد برخورد کرد و بیهوش شد. 

"من مرده ام؟ چرا دست و پایم را حس نمیکنم؟! پیش از این کجا بوده ام؟ در کدام سرزمین؟ آه ... آن ساحره ی زشت ... اینجا کجاست؟" آیریس خودش را در میان حلقه ی آتشی یافت که دور تا دور آن پرچم های سیاه بر سر نیزه ها در خاک ایستاده بودند. آتشِ حلقه ، در آن تاریکی شب ، نور زیادی به محیط بخشیده بود. ناگهان صدای هلهله ی جمعیت را شنید.  

وحشت وجودش را فرا گرفت و آن خاطره در ذهنش تداعی کرد. به خود گفت:"لعنتی ... اگر خشمت را فرو میبردی ، اگر باهوش تر بودی اکنون به این ذلت دچار نمیشدی ... و حالا قربانی بعدی تویی!

رمان ترسناک،هیجانی و شیطانی «آیریس» قسمت 11

رامین بازدید : 8 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

رمان ترسناک،هیجانی و شیطانی «آیریس»

" پاسخی نشنید ، با گستاخی جلو رفت و شانه ی یکی از آنها را تکان داد تا به خود بیاید. زن میانسال با عصبانیت چند ثانیه به آیریس خیره شد و دوباره به خواندن ورد ادامه داد ، کودکان در پشت تخته سنگ ها بی حرکت نشسته بودند و از بازیگوشی های بچگانه خبری نبود. آیریس دندان هایش را از خشم به هم سایید و گفت: "از این مردم متنفرم!" پشت به آنان نمود و به سمت شتر حرکت کرد که روی زمین نشسته بود تا سوارش بازگردد.  

آیریس خشمگین ، باز هم چهره ی شتر را که در نهایت آرامش بود ، دید و لبخند زد. صورت شتر را نوازش کرد و سوارش شد ، تنها همدمی که در این لحظات داشت این حیوان بود. روستای کوچکی بود و آیریس به سمت غرب روستا تاخت که تپه ها در آن قسمت مرتفع تر بود ، به بالای تپه ی غربی رسید ، جایی که صخره های کبود و تیره جای پوشش گیاهی را گرفته بودند. در چند صد متری آنجا و در میان صخره های خشن و تیز ، یک بنای عجیب ، چهار گوش و بلند دیده میشد. آیریس که کنجکاو شده بود از شتر پیاده شد و طناب پوزه بند را به نهال خشکیده ای که در آنجا روییده بود گره زد.بنایی چهار گوش که درب ورودی آن پلکانی بلند داشت و فرورفتگی هایی شبیه به پنجره در قسمت بالایی آن دیده میشد که نفوذی به داخل نداشتند. سکوت مرگباری حاکم بود و حتی نسیم هم نمی وزید. آیریس پایش رو با تردید روی پله ی اول گذاشت ، پله ها مرتفع بودند و هر کدام نزدیک یک متر ارتفاع داشتند. آیریس کمی احساس ترس میکرد اما تصمیم گرفت داخل بنا را ببیند. میدانست اینجا یک معبد است و میخواست کاهن داخلش را بکُشد. بعد از مدتی به آخرین پله و مقابل ورودی معبد رسید. هیچ نوری دیده نمیشد ، بند پوتین های آیریس بخاطر عبور از پله ها باز شده بود ، در حالی که نیم نگاهی به جلو داشت خم شد تا بندها را ببندد. گره کور زده بود و چند لحظه مشغول شد که حضور چیزی را درست مقابل خود حس کرد. سرش را آرام آرام از پوتین ها بالا آورد و پای برهنه ای را دید که کاملا کبود است

داستان ترسناک واقعی شماره 2

رامین بازدید : 120 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

وقتی که 15 سالم بود ، شدیدا پسر شر و شیطونی بودم به طوری که همه از دستم در عذاب بودن . یادمه همون سالا بود که خونمون رو عوض کردیم و وارد یه محله جدید شدیم . تو همسایگی اون خونه جدید روبروی خونه ی ما یه اقای تنها زندگی میکرد که شدیدا ترسناک بود . کم مو ، خمیده و لباسای شدیدا کهنه . هر روز صبح ساعت 6 صبح که من میرفتم مدرسه میدیدمش که پشت پنجره نشسته و داره با یه حالت بی روح به ادما نگاه میکنه و وقتی ساعت 2 برمیگشتم میدیدم نیست . یه بار وقتی میخواستم اشغالارو بیرون بزارم دیدمش ساعت 9 شب که پشت پنجرس و داشت با اون چشمای بیروحش بهم نگاه میکرد . خیلی کنجکاو بودم ببینم چشه . کیه . چرا اینطوریه . تا اینکه این موضوع رو با یکی از دوستام درمیون گذاشتم . 

 

دوستم گفت باید وارد خونش بشیم . باهاش موافق بودم . نمیتونسم جلوی فضولیمو بگیرم . تصمیم گرفتیم یه شب وارد خونش بشیم و ازاونجایی که دوستم بلد بود چطوری درای قفلو باز کنیم دیگه هیچ چیزی جلومونو نمیتونست بگیره . ساعت 10 شب از خونه بیرون امدیم و رفتیم روبروی خونه ی اون مرد ترسناک . پشت درخت کمین کردیم . پشت پنجره بود . داشت به خیابون نگاه میکرد . اروم اروم قدم برداشتیم طوری که مارو نبینه به در خونش رسیدیم . رفیقم سریع دست به کار شد . در رو که اروم باز کردیم وارد خونه شدیم ناگهان صدای شلیک گلوله شنیدیم . از طبقه ی بالای خونه . اروم اروم به طبقه بالا جایی که اون مرد همیشه از اون بالا همه چیو نگاه میکنه رسیدیم . دیدیم مغزش پاشیده به پنجره و یک تفنگ و ضبط صوت دستشه . 

 

صحنه ی خیلی بدی بود . دوستم گریه کرد و سریع از خونه بیرون رفت اما من رفتم ضبط صوت رو برداشتم و پلی کردم . به نظر صدای خود مرده بود . گفته بود : 

نمیدونم چرا ادما نمیفهمن که من میخوام تنها باشم . چرا درک نمیکنن که من دوست ندارم با کسی حرف بزنم یا کسی بیاد تو خونم . نگاشون کن . چطوری میخوان به حریم من تجاوز کنن . چطوری میخوان تنهاییمو ازم بگیرن . لعنت بهشون .

 

؜ پلیس که وارد ماجرا شد کلی کاست ضبط شده از صدای مرد پیدا کردن که تو همشون از نفرتش از ادما حرف زده بود . از اینکه چه قدر تنهایی رو دوست داره . تو یکی از نواراش از مرگ همسرش حرف میزد . به نظر میرسید از اون سال به بعد دیگه هیچوقت هیچکس وارد خونش نشده و همیشه تنها بوده .

داستان ترسناک واقعی شماره یک

رامین بازدید : 331 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

سلام من اسمم رُزاس این اتفاق ماله پارساله که من ۱۴ ساله بودم که منو پسر داییم که اسمش حسامه میخواستیم بریم مغازه شب بود و هوا خیلی تاریک و سرد بود من داشتم از سرما به خودم میپیچیدم که پسر داییم منو صدا زد و گفت که یه پیرمرد دنبالمونه من فکر کردم اینم از اون شوخیای مسخرشه پس بیخیالش شدم و رفتیم فروشگاه خریدمونو کردیم ولی پسرداییم یکم دگرگون بود که دوباره من گفت یکی دنبالمونه ایندفعه یکم ترسیدم و وقتی پشت سرم رو نگاه کردم اثری از پسر داییم نبود خیلی ترسیدم بعد یاد یه کوچه تنگ و تاریک نزدیک کوچمون افتادم که حسام خیلی به اون کوچه علاقه داشت ولی من خیلی از اونجا میترسیدم پس با خودم گفتم حتما حسام رفته اونجا منم با کلی ترس و لرز رفتم و دیدم یه سایه رو دیوار ته کوچه افتاده با کلی ترس رفتم سمت سایه که پسر داییمو تو ی حالت خیلی خیلی وحشتناک دیدم که داره به اون سایه اشاره میکنه با کلی اسرار حسامو از اون کوچه اوردم بیرون و رفتیم خونه دقیقا فردا شب اون اتفاق پسر داییم تا صبح تو خواب ناله میکرد که انگار یه چیزی روی قفسه سینش راه نفسشو بند کرده باشه از ترس یک بسم الله گفتم و دیدم ناله هاش قطع شد از اون روز هرچی درباره شب از پسر داییم میپرسیم میترسید و میرفت ته همون کوچه تنگ و تاریک و انگار که با یکی حرف میزد از اون شب کلی اتفاق برای پسر داییم و من افتاد که این وحشتناک ترینش بود وقتی مامانم فهمید مارو برد پیش دعا نویس و اون گفت که یکی ۴ تا جن رو انداخته به جونتون و یک دعا برای ما نوشت و اتفاق ها (کمتر )شد و.......

داتان ترسناک هتل قسمت دوم

رامین بازدید : 69 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

صدای خدمتکار ها ملانیا را لرزاند آن ها پشت در سردخانه بودند و در مورد دریچه افتاده شده حرف می زدند.....ملانیا هراسان چراغ اتاق را خاموش کرد و در اتاق را چفت کرد و داخل اتاق ماند ناگهان متوجه شب رنگ هایی شد که روی دیوار هستند....روی دیوار شب رنگ هایی نصب شده بودند که در تاریکی نور می دادند روی دیوار یک فلش کشیده شده بود به سمت تابلو....تابلو آرم هتل بود به سمت آن رفت و تابلو را آرام برداشت اما چیزی پشت آن نبود ناگهان متوجه شد داخل آرم هتل چیزی نوشته شده بود:

زیر میز تلفن را بردار و شماره3666 را بگیر....سریع به زیر میز  خم شد و تلفن کهنه قدیمی را دید که رویش را خاکستر گرفته تلفن را برداشت و شماره را گرفت طولی نگذشت صدای بوق آمد....و گوشی را برداشت کسی گوشی را برداشت ملانیا حرف نمی زد فقط منتظر بود صدایی بشنود....اما هنوز خبری از صدا نبود و فقط خش خش می کرد ملانیا طاقت نداشت سکوتش را شکست و گفت الو.....

پاسخ سریع و قاطع بود: سلام

ملانیا با صدایی آرام و ضعیف گفت: تو کی هستی؟ 

_از قفسه چهارم کمد کناریت کلید رو بردار و کمد رو بکش کنار درو باز کن بیا پایین‌‌....

 

ملانیا تلفن را سریع قطع کرد...صدای خدمتکار ها نزدیک تر شده بود داشتند با لگد قفل در سردخانه را باز می کردند زیرا ملانیا آن را از پشت بسته بود.....

سریع قفسه را کنار کشید و بلند شد و کلید نقره ای رنگ را برداشت باورش نمی شد این یک در واقعی باشد سریع کلید را انداخت و آن را باز کرد با باز کردن آن موج ترس و سرمای خاصی بر بدنش خوابید حتی سرد تر از هوای سردخانه....ناگهان چشمش به عدد روی در افتاد عدد0

ترس بر او رخنه کرد این همان اتاق است همان اتاقی که ادوارد و سوزان بخاطر آن موجود خودکشی کردند اما اتاق نمایان نبود پله ای مارپیچ به پایین می رفت فضا تاریکی محض بود حتی پا گذاشتن به آن ور چارچوب در جرئت می خواست....

در شکسته شد خدمتکار ها داخل شدند ملانیا ترسیده بود تا دقایقی دیگر آنها وارد این اتاق هم خواهند شد....ملانیا نمی توانست وارد اتاق شود سریع به زیر میز رفت و پنهان شد....

 

در اتاق باز شد...خدمتکار ها هراسان داخل شدند از صدایشان معلوم بود ۵ نفر هستند که یکی از آنها مرد است ،  آنها می گفتند: حتما رفته اینجا .... اما اینجا کجاست؟؟

 

خود خدمتکار ها نمی دانستند آن اتاق کجاست؟! مرد گفت من میرم داخل دوتاتون هم با من بیاین دختره رو بگیریمش  شما دوتا هم برین رئیسو صدا کنین آنها داخل شدند....

آن دو زن دیگر هم هراسان از سردخانه خارج شدند تا رئیس هتل را خبر کنند‌....

۳ دقیقه نگذشت که صدای فریاد از زیر زمین اتاق0 بلند شد جیغ می کشیدند و درخواست کمک می کردند...ملانیا می دانست آن پایین یک شیطان نهفته است و آن مردی که پشت تلفن او را تشویق به باز کرد تلفن کرده بود خود آن شیطان بود....سریع بلند شد و در رابست اما نمی توانست قفل کند وجدانش اجازه نمی داد... اما ناگهان به خود گفت : حقشونه عاقبت شیطان پرستی همینه باید بمیرن...در را قفل کرد و از اتاق خارج شد و با صحنه ای فوق العاده وحشتناک روبرو شد تمامی اجساد سلاخی شده به ملانیا نگاه می کردند و لبخند می زدند چشمانشان را سفیدی گرفته بود خنده ها شیطانی و با دندان های خونی همراه بود ملانیا جیغی کشید و ناگهان اجساد شروع به تقلا برای پایین افتادن کردند...صدای فریاد ها قطع شده بود آنها مرده بودند....ملانیا بی درنگ از سردخانه خارج شد  و به سالن فرار کرد که ناگهان رئیس و آن دو خدمتکار به آن برخوردند رئیس گفت: بگیرینش... ملانیا فریاد کشید آشغالا ولم کنید پشت سر منن.....دست از این کثافت بازیاتون بردارین الان هممون می میریم....

صدای دویدن اجساد به گوش می رسید ملانیا تنه ای زد و شروع به دویدن کرد.‌....

از دریچه های هوا صدای نعره ی وحشتناک یک موجود به گوش می رسید

داستان ترسناک هتل

رامین بازدید : 36 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

این داستان: راز هتل . اتاق0

 

ملانیا چشمانش را به زمین دوخته بود جرئت نگاه کردن به چشمان اجساد سلاخی شده از سقف را نداشت...و مستقیم جلو می رفت به یک در رسید دری قهوه ای رنگ چوبی کهنه که دستگیره ای نداشت انگار باید آن را هل می داد....اما می ترسید....می ترسید بار دیگر با چیزی غیر طبیعی روبرو شود در را فشار داد با صدای جر جر باز شد  یه کلید کنار در بود آن را فشار داد و لامپ قدیمی زرد رنگ اتاق روشن شد  اتاق عجیبی بود پر از پرونده ....با کاغذ دیواری قرمز رنگ.....

در را بست کنار قفسه ی پرونده ها روی صندلی چرمی کهنه نشست یکی از پرونده ها را با پوشه ای سیاه رنگ برداشت روی جلدش نوشته بود:

12.3.1975

آن را باز کرد همان صفحه ی اول تصویر یک مرد روی آن نقش بسته بود به همراه یک زن  عکس بسیار قدیمی بود انگار موسسان این هتل بودند....ادوارد و لورا فالند‌....با اشتیاق صفحه ی بعدی را باز کرد روی صفحه نوشته بود: کتابچه راهنما‌....

ملانیا هنوز گیج بود مدام صفحات را باز می کرد تا اینکه چشمش به یک تیتر درشت خورد‌....

ما نمی خواستیم اینطوری شود ولی اگر با آن روبرو شدید از صلیب هورا استفاده کنید.

ملانیا با خود می گفت؟؟با کی روبرو شیم؟ هورا چیه؟؟زیر تیتر را خواند 

متن صفحه👇👇

 

22اکتبر سال1974 بود من و ادوارد از مراسم عزاداری فرزندمان بازگشته بودیم به هتل ، ادوارد وارد یکی از اتاق های هتل شد اتاقی که فرزندمان سوزان علاقه ی زیادی به ان اتاق داشت او می گفت: دوست خیالی اش در آن اتاق زندگی می کند....

ادواراد وارد اتاق شد و در را قفل کرد من و تعدادی از خدمه ی هتل به دنبال او رفتیم و از او خواهش می کردیم در را باز کند‌....

ادوارد فریاد می زد و دوست خیالی سوزان را به تمسخر می گرفت و به آن فحش میداد...

زیرا دختر ما در همان اتاق خودکشی کرد و در یادداشت نوشته بود: اون دوست من نیست...

سپس ناگهان صداها قطع شد وقتی وارد شدیم ادوارد خودش را مانند سوزان از لوستر حلق آویز کرده بود....

من نگران هستم حال یک سال از مرگ سوزان و همسرم ادوارد می گذرد هتل را به نام دختر مرده ام زده ام زیرا او من را مجبور کرد‌....نمی دانم تا کی زنده ام ولی مطمئنم روزی او جزایش را خواهد دید!!!!!

 

ملانیا گیج شده بود و با خود میگفت: این کیو میگه آخه سپس ناگهان جرقه ای در ذهنش خورد به شماره اتاقی که در پرونده نوشته شده بود نگاه کرد....همان اتاقی که ادوارد و سوزان خودکشی کردند......

شماره اتاق0 بود اتاق صفر....

 

ملانیا باید هر طور شده آن اتاق را پیدا می کرد او در دلش مطمئن بود جواب همه ی این معما های هتل و راه فرار در آن اتاق است....

او باید هر طور شاده از آنجا خارج میشد به کانال های هوا فکر می کرد اما حاضر نبود دوباره داخل آن شود...باید فکری می کرد..

داستان ترسناک ورود ممنوع

رامین بازدید : 88 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

این داستان: ورود ممنوع

ملانیا در چهار دیواری اتاقک دستشویی منتظر رفتن خدمتکار ها بود اما نمی توانست تحمل کند....بوی شدید خون و بوی لجنی که از کاسه ی توالت بلند می شد‌‌‌...حالش را بهم می زد او دیگر نمی توانست از اتاقک دستشویی خارج شد چشمش به کانال هوای بالای روشویی خورد...تنها راه نجات او‌....دیگر ترسی نداشت باید فرار می کرد ....به سمت در دستشویی رفت ان را قفل کرد تا کسی داخل نشود... روی سنگ روشویی رفت چاقوی همه کاره اش را درآورد....

خوشبختانه پیچ ها راحت بازشدند اما او خبر نداشت وارد چه جهنمی می شود‌‌‌....در کانال را گذاشت روی رو شویی و با دستانش از آن گرفت و بالا رفت....داخل شد.....هوای سردی در کانال جریان داشت او  با خود می گفت مطمئنا این به یه راه خروج وصله... سریع راه کانال را در پیش گرفت و در دل تاریکی آن چهار دست و پا جلو می رفت....هیج چیز دیده نمیشد امکان داشت در دل این تاریکی هر موجودی منتظر او باشد....

اوه خدایا من نور.....

این زمزمه ی ملانیا در دلش بود سرعتش را کم کرد به منبع نور رسید دریچه ی دیگری بود....خم شد به پایین نگاه کند یک سالن خالی و سرد بود که روی دیوار نوشته بود خروج اضطراری.... خم شد روی در نوشته بود ..ورود ممنوع.... او مطمئن بود ان را خروج است سریع چاقویش را از جیب درآورد که از دستش در رفت و لیز خورد به سمت کانال بغلی اش رفت که شیب تندی داشت....اوه لعنتی به سمتش چرخید و جلو تر رفت چیزی نمی دید دستش را روی کف آهنی کانال می کشید تا چاقو همه کاره اش را پیدا کند کوش پس از این  ناگهان دستش به دستی دیگر خورد....خشکش زد قبلش انگار ایستاده بود و انگشتانش گز گز می کرد دستی که به آن خورده بود بسیار سرد و ظریف بود آن را کمی تکان داد اما عکس العملی نشان نداد که ناگهان متوجه شد دست بیش از حد سبک است آن را به سمت خود کشید‌‌‌‌....

دستی بریده شده از آرنج جلویش ظاهر شد  از شدت ترس و تهوع فریاد وحشتناکی کشید که در کانال های هوا اکو میشد اشک از چشمانش می ریخت.....او دیگر لو رفته...صدای خدمتکار ها را می شنید....

دیگر فرصتی نداشت جلوتر رفت قرمزی چاقو به چشمش خورد سریع آن را برداشت و به سمت دریچه رفت یک به یک پیچ هایش را باز می کرد....

اینم آخری تموم شد.....

در دریچه را کنار زد پاهایش را آویزان کرد و به زمین افتاد آی آی.....کمرش درد گرفت سالن عجیب و غریب بود روی دیوار ها پر از اسم بود....

در دلش می گفت: اینجا چه خراب شده ای دیگه هر طرفش یه چیزی هست....دستگیره فلزی در را چرخاند با صدای جر جر کنانی باز شد سرمای خاصی روی صورت او را پوشاند او لبخند آزادی می زد که دیگر از شر این هتل خلاص شده اما نه.....

داخل اتاق سرد خانه بود!!!!!!!!

صدای خدمتکار ها نزدیک تر میشد سریع داخل شد و در رابست....خدای من اینجا کدوم جهنمیه آخه؟؟!!

سرد خانه پر از گوشت بود... در مقابلش یک پلاستیک بزرگ از سقف نصب شده بود آن را  کنار زد...

جیغی کشید و سریع دستش را جلوی دهانش گرفت هزاران نفر از سقف سلاخی و آویزان شده بودند از کودک تا پیر.....همگی مرده بودند و سفیدی چشمانشان ترسناک بود....‌

داستان ترسناک واقعی

رامین بازدید : 148 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

داستانه من کاملا واقعیه و چیزاییه که متاسفانه تجربه کردم

من یه پسره ۱۲ ساله ی شیطون بودم که از هیچی تقریبا نمیترسیدم و اعتقادی به جن و روح نداشتم در ضمن خیلی رفیق داشتم اماده ی دعوا گروهی بودم کلا دنباله دردسر بودم و باشگاه کیک بوکسینگ میرفتم و تعریف از خود نباشه هیکلم خیلی خوب بود.

یه روز خونه ی یکی از دوستام بودم که اسمش بهراد بود البته ۳ تا دوستای دیگمم اونجا بودن که اسماشون دانیال هاشم احسان بود اوناهم مثه من شجاع یا شایدم احمق بودن به غیر از بهراد که حتی از کمد تاریکشم میترسید.

خلاصه ما نشستیم یه فیلم ترسناک دیدیم که توش احضار روح داشت.

بعد از پایان فیلم همه تو فازه وحشت و خوف بودن که بهراد گف بسه دیگه من میترسم من گفتم ترس نداره که.

یهو احسان عصبانی شد گف داری گوه میخوریا اگه ترس نداره بیا احضار کنیم

منم گفتم قبوله احضار کنیم.

دانیال گف بچه ها کسخل شدین شوخیه مگه میدونین چقد خطرناکه؟ 

هاشم گف راس میگه و اومد یه چیزی بگه احسان گف همین که من گفتم.

منم گفتم اره راس میگه امشب ساعت ۱و نیم خونرو میپیچونیم میریم خونه خرابه ی محل احسان. 

خلاصه که رفتیم خونه خرابه و خاستیم احضار‌کنیم وسطای احظار بودیمکه یهو یه تیکه ی ۲۰ ۳۰ سانتی از دیوار کنده شد ولی ما اهمیت ندادیم و به کارمون ادامه دادیم که صداهای ترسناک زیادشدن و یه چیزی جیغ زد و گفت گمشید بیرون و ماها چشمامونو که باز کردیم دیدیم یه چیز وحشتناک سرتاپا خون داره جیغ میزنه من خیلی ترسیدم پاشدم فرار کنم که یهو اومد جلو در خروجی که من توجه نکردم و از پنجره ای که ۲ متر شاید بازمین فاصله داشته باشه خاستم بپرم ولی موندم بهراد که اومد از پنجره انداختمش پایین چون از همه ترسو تره و رفیق فابریک منه و بعدش خودمم پریدم پایین و فقط دویدم که دیدم احسان پشته سرمه و داره با سرعت میدوه و داد میزنه دانیال و هاشم هم پشت سرشن و یهو من داد زدم بهراد کجاس داداش؟

گف نمیدونم یهو نگاه کردم دیدم افتاده زمین داره تشنج میکنه من داد زدم که بچه ها بهراد تشنج کرده.

دانیال گف ولش کن باو بدو فقط

که هاشم گف گوه نخور بریم کمکش.

خلاصه رفتیم و با هزار بدبختی اوردیم تو محل.

بهراد به هوش اومد ولی هزیون میگف البته الان تو بیمارستان بودیم و پدر و مادرامونم بودن که یهو برق رف و اومد و دوباره برق رفت که یهو من از زمین جداشدم و با سر پرت شدم تو دیوار و همه جا سیاه شد و چشامو که واکردم تو بیمارستان بودم ولی این بار من رو تخت بودم و سرم بسته شده بود.

که یهو دوباره همون موجودو پشته پنجره که میگه یه بار دیگه بیای خونه ی من دیگه چشات وانمیشه.

 که گریه کردم و زار میزدم و التماس کردم دست از سرم بر داره.

و این بود اولین تجربه ی من که خیلیم وحشتناک بود هرکیم میخاد باور کنه میخاد باور نکنه این داستان های من کاملا واقعیه یه کلمشم دروغ نبود.

من زیاد تجربه کردم و دیدم و حتی صحبت کردم باهاشون بازم ماجرا هامو میزارم.

ممنون که خوندین.

دااستان ترسناک خونه ی متروکه

رامین بازدید : 251 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

خونه ی متروکه

سلام...

من اسمم ساراو 14 سالمه ما تازه به خونه ویلایی قدیمیمون اثاث کشی کردیم این خونه خیلی بزرگه اونقدر بزرگ ادم توش گم میشد.  که ما یه خانواده 9  نفره بودیم البته دوتا خواهر دارم و یه برادر و پدر و مادر حتما میپرسین اون 3 نفر باقی کیه ان؟...

 اون ها دو تا داماد که شوهر خواهرام هستن و یه بچه که دختر یکی از خواهرامه  داداشم مهندس هست ولی ازدواج نکرده من کوچیکترین عضو خانواده ام ببین خواهر و برادر ها البته کوچتر از من دختر خواهرم هست یعنی ( عسل) خواهرزاده من 4 سالشه وخیلی با نمک هست خب بگذریم بریم و درمورد خونه جدید باهاتون حرف بزنم...

 خب من رفتم  و یه اتاق انتخاب کردم آن تاقی که من انتخاب کردم یکم عجیب و غریب بود روی دیوار هایش یه چیزهایی نوشته شده بود که قابل خوندن نبود  من توجهی به نوشته های روی دیوار نداشتم خواهرام با ما زندگی نمیکنن اما چند روزه به خاطر اومدن به خونه ی جدید اومدن پیش ما راستش خونه یه قبلی ما انقدر بزرگ بود و چون همین این خونه و هم اون خونه واسه ی خودمون بپد وسایل زیادی داشتیم که به کمک نیاز داشتیم که خواهرانم پیش ما بودن و کمک میکردن

اتاقی که من انتخاب کردم  یکم ترسناک بود اما من ترسی نداشتم همه با دیدن نوشته های روی دیوار تعجب میکردن و میگفتن اینا چیه اخه یه نقاشی هایی هم بود که خیلی ترسناک بود همش مرگ بود ...

 من وسایلم رو به اون اتاق منتقل کردم و اتاقم رو خیلی شیک چیدنم البته دلیل برداشتن اون اتاق این بود که هم بالکنش بزرگ بود هم خود اتاق خیلی بزرگ بود  من در آن اتاق تلوزیون هم گذاشتم آن اتاق حمام و سرویس بهداشتی هم داشت 

من یک روز که داشتم توی اتاقم رمان میخوندم یهو خواهرزادم یعنی ( عسل) اومد تو اما نمیدونم چرا تا اومد توی اتاق داد کشید و خیلی زود از اتاقم بیرون رفت تقریبا اگر بخوام حقیقت رو بگم دوستام هم به خونه ی ما میان  هروقت میان اتاق من داد میکشن 

اما نمیدونم چرا من هروقت وارد اتاق میشم داد نمیزنم

 اما الان یه فکر هایی توی سرم هست که فکر میکنم دلیلش این باشه

اتفاقات ترسناک

رامین بازدید : 36 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

باسلام،

خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم،مربوط به زمستان ۷۸ هست،اون موقع من سرباز بودم و دوران خدمتم را داخل پادگانی در استان اصفهان میگذروندم،پادگان ما خارج شهر بود داخل بیابان و یک جای پرت و نزدیک کوههای شهر کرد که هوای بسیار سردی داشت، یک هم خدمتی داشتم به نام رشید،بچه جنوب بود و همانند اسمش هیکل درشت و قد بلندی داشت ،سر نترسی داشت و یک جورایی بچه های پادگان ازش حساب میبردن،یک شب زمستان من نگهبان درب شرقی پادگان بودم ،قسمت شرقی به کوه ختم میشد،،اونشب ساعت دو بعد از نیمه شب پستم تمام شد و باید پست را تحویل رشید میدادم،شب قبلش برف زیادی باریده بود ولی اونشب هوا مهتابی بود،،اسلحه و چراغ قوه را تحویل رشید دادم و خودم رفتم آسایشگاه بخوابم.هنوز چشمم گرم نشده بود که صدای شلیک چندین تیر پادگان را از خواب پروند، صدا از محل پست رشید بود، با سرعت من و چندتا سرباز دیگه و فرمانده اسلحه برداشتیم و به گمان اینکه اشرار به پادگان حمله کردن بطرف پست رشید دویدیم، وقتی رسیدیم دیدیم رشید بیهوش روی زمین افتاده،بلندش کردیم و بردیمش داخل آسایشگاه و به هوشش آوردیم،عین برق گرفته ها شده بود،مات و مبهوت بالاخره به حرفش آوردیم که جریان چه بوده؟ با کلمات بریده بریده گفت بعد از بیست دقیقه که پست را تحویل گرفته دیده سه تا سایه از طرف بیابان دارن بهش نزدیک میشن،چندین دفعه فرمان ایست میده ولی توجه نمیکنن،وقتی نزدیک میشن زیر نور مهتاب می بینه سه تا موجود بسیار ترسناک و قدبلند  که هرکدام حدود چهارمتر قد داشتن روی دوپا راه میرفتن،همراه با موهای بسیار بلند که روی زمین کشیده میشده،با چهره هایی صاف بدون دماغ و دهن و دو چشم قرمز براق وسرهای بیضی شکل،رشید وقتی اینها را می بینه شروع میکنه بهشون شلیک کردن و بعد از ترس زیاد بیهوش میشه،ما اولش حرفش را باور نکردیم ،همراه با فرمانده و چند نفر دیگه چندتا چراغ قوه برداشتیم و به طرف محل پست رشید حرکت کردیم،وقتی به اونجا رسیدیم آهسته به طرف بیابان پیش رفتیم،رد پاهای بسیار بزرگ و عجیبی دیدیم که تا اون موقع مثلش را هیچ جا ندیده بودیم رد پاهای بسیار بزرگ و پهن با جای دو انگشت،به شدت ترسیده بودیم،فرمانده اعلام آماده باش کرد و موضوع را به مقر فرماندهی گزارش کرد،فردای آن روز چند نفر از پلیس امنیت آمدن ولی متأسفانه قبل از آمدنشون مجددا برف گرفت و تا حدودی ردپاها از بین رفت،بعداز آن شب رشید اصلا حال خوبی نداشت و دوسه روز بعدش مرخصی رفت و به خاطر اینکه روانش به هم ریخته بود معاف شد،ما چند نفر هم که به شدت ترسیده بودیم را به پادگان توپخانه منتقل کردن ،،چند مدتی به خانه رشید زنگ میزدم و احوالش را از مادرش میگرفتم رشید به کل هوش و حواسش را از دست داد و هرچه هم دکتر دوا کرد فایده ای نداشت،،این داستان نیست، متن به متن واقعی و خاطره شخص منه ،وبعد از اینهمه سال من هنوز تو این فکرم که واقعا رشید درآن شب سرد زمستانی چه دیده بود که اینطور مجنون شد؟

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 28
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 6
  • بازدید امروز : 8
  • باردید دیروز : 8
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 47
  • بازدید ماه : 198
  • بازدید سال : 2,746
  • بازدید کلی : 3,267
  • کدهای اختصاصی