loading...

مجله ترس و دلهره

داستان ترسناک,داستان ترسناک سگهای جهنمی,سگ های جهنمی,

داستان ترسناک سگ های جهنمی

رامین بازدید : 167 یکشنبه 21 مهر 1398 نظرات ()

سگ های جهنمی کنار میرند و من میتونم ببینم که از محمد فقط ۱ یا۲ تا استخوان گاز زده  و یک گودال خون لخته شده باقی مونده...هنوز توی بهتم...گلوم از زور بغض متورم شده و بدنم میلزه...سرنوشت محمد خیلی ترسناک بود ولی من نمیدونستم که سرنوشت من میلیون ها برار بدتر از محمدع..…

شیطان دوباره سوت میزنه و بعد...پسری قد بلند و چشم عسلی از بین تاریکی جنگل نمایان میشه...پسری که من سال های ساله که  میشناسمش...اون پسر کسی نیست ب جز‘‘‘علی’’’حس میکنم طلسم از روم برداشته شده  و حالا میتونم حرف بزنم ولی همچنان نمیتونم حرکت کنم...پس بلند بلند داد میزنم:_علی  تو اینجا چی کار میکنی؟؟؟؟؟!!!!به شکل شدیدی خوشحالم که هنوز علی رو دارم...ولی کمی هم مشکوکم...هزار تا سوال توی ذهنم بالا و پایین میرند و منو ب شک میندازند...اینکه چراع علی با سوت اون شیطان حاظر شد...اینکه تا الان کجا بوده....و هزاران سوال دیگه...ولی...با حرفی که میزنه جواب همشون رو میگیرم...علی با لبخندی ترسناک به اون شیطان احترام میزاره. و بعد  همه ی اون شیاطین محو میشند و به صورت حاله ای دود مشکی به اعماق جنگل میرند..دهنم از تعجب باز میمونه ..با سردرگمی میپرسم:+هیچ معلومه داری چی کار میکنی؟تو...تو چرا داری ب اون عفریته احترام میزاریی؟! قهه قهه ای میزنه...جا میخورم...ولی اون با ارامش و غم خاصی شروع به حرف زدن میکنه:*اووووه...دوست ساده ی من...تو از هیچ چیزی خبر نداری...اون اربابه خون خوارع منه

صدام میلرزه:+ راجب چی حرف میزنی؟من از چه چیزی  خبر ندارم؟! نزدیکم میشه و با شرارت شروع به حرف زدن میکنه:*از اینکه چقدر ساده بازیتون دادم...خوب پس بزار از اول برات بگم…من چندین ماه پیش عضو شیطان پرستان شدم و تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم...ولی اونا برای اینکه منو توی گروهشون قبول کنند....قربانی میخواستند.. 

حرفش را با دادی از ناباوری کامل میکنم:+و تو هم مارو قربااااانی کردی؟؟!!'!!!!!

چشماش رو برقی شیطانی فرا گرفته دوباره با شوقی شیطانی شروع به حرف زدن میکنه:*درسته دوست ساده ی من...و این کار رو واقعا دوست داشتم ...من شما رو با نقشه قبلی به این روستا اوردم...احسان یه چیزایی فهمیده بود پس یواشکی و زیرکانه سر به نیستش کردم ...و نیماا...خوب اون پسر خیلی به خدا اعتقاد داشت و این ایمانش اعصاب منو به هم میریخت پس اونطوری کشتمش و میتونم اعتراف کنم که واقعا لذت بخش بود بخصوص التماس هاش و صدای پاره شدن گلوش...

 دوست دارم به سمتش برم و سرشو از بدنش جدا کنم ولی توان حرکت کردن ندارم پس بلند بلند فریاد میکشم صدام از خشم دورگه شده و تقریبا شبیه خرناصه کشیدن شده:+د لعنتی چطور دلت اومد؟!!!فقط بهم بگو از کی انقدر بی مروت شدی؟!اگه جرعت داری این طلسم کوفتیو بردار تا حالیت کنم

قهه قهه ای تمسخر مانند میزنه و میگه:+من احمق نیستم پویا...و راستی یه سوپرایز دارم براتون

داد بلندی میزنم:+گه چیزی تو اون ذهن کثیفته؟!!!!

لبخندی دندون نما میزنه و میگه:*میفهمی...قول میدم خوشت بیاد...

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 28
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 4
  • آی پی دیروز : 2
  • بازدید امروز : 11
  • باردید دیروز : 6
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 44
  • بازدید ماه : 33
  • بازدید سال : 3,119
  • بازدید کلی : 3,640
  • کدهای اختصاصی