loading...

مجله ترس و دلهره

داستان ترسناک,داستان ترسناک واقعی,داستان ترسناک درباره خانه,داستان ترسناک جدید,

رمان ترسناک،هیجانی و شیطانی«آیریس» قسمت دوم

رامین بازدید : 50 یکشنبه 21 مهر 1398 نظرات ()

رمان ترسناک،هیجانی و شیطانی«آیریس»

خواست شمشیرش را بیر‌ون آورد ولی دیر شده بود. یک کالبد کبود و بلند که اندام زنانه داشت مانند چوب خشک و بی حرکت مقابل آیریس ایستاده بود. آیریس از شدت شوک نمیتوانست حرکت کند ، آن موجود همچنان بی حرکت بود و حرکت ناشی از تنفس هم در او دیده نمیشد.  

نگاهش را به چشمان موجود دوخت که از شدت خلسه تنها سپیدی چشم ها دیده میشد.  

آیریس فکر کرد که او متوجه حضورش نشده و هوشیار نیست. با دست پاچگی عقب رفت و دو سه پله سقوط کرد اما طول و عرض پله ها زیاد بود و جانش را نجات داد تا کامل به پایین معبد سقوط نکند. سر و صدای زیادی به وجود آمد و تیردان به پایین پله ها افتاد ، ده ها تیر روی پله ها ریخته بود و آیریس در حالی که دراز کش روی پله افتاده بود ، دیگر مطمئن شد که آن موجود متوجه حضورش شده و دستش را آماده روی شمشیر گذاشت. 

"اینجا چه میکنی؟" زننده ترین و گوش خراش ترین صدای زنانه ای که تا بحال شنیده بود ، با صدای لرزان پاسخ داد: "مسافرم!" آیریس با برقرار شدن این مکالمه با خود گفت: "اوه ... انسان است ... شاید جان سالم به در برم! ... حتما ساحره ایست که به معبد خدمت میکند!" 

ساحره بعد از این گفتگوی دو کلمه ای ، بدون آنکه به آیریس نگاه کند با راه رفتن خاصی برگشت به داخل معبد. آیریس باز هم به آنچه بر سر خانواده اش در بابِل آمده بود فکر کرد و پر از نفرت شد. شمشیرش را بیرون آورد و با فریادی بلند به داخل معبد حمله کرد. چند متر از ورودی که گذشت احساس کرد روی هوا معلق است ، متوجه شد که دارد سقوط میکند .چند ثانیه بعد با شدت به کف معبد برخورد کرد و بیهوش شد. 

"من مرده ام؟ چرا دست و پایم را حس نمیکنم؟! پیش از این کجا بوده ام؟ در کدام سرزمین؟ آه ... آن ساحره ی زشت ... اینجا کجاست؟" آیریس خودش را در میان حلقه ی آتشی یافت که دور تا دور آن پرچم های سیاه بر سر نیزه ها در خاک ایستاده بودند. آتشِ حلقه ، در آن تاریکی شب ، نور زیادی به محیط بخشیده بود. ناگهان صدای هلهله ی جمعیت را شنید.  

وحشت وجودش را فرا گرفت و آن خاطره در ذهنش تداعی کرد. به خود گفت:"لعنتی ... اگر خشمت را فرو میبردی ، اگر باهوش تر بودی اکنون به این ذلت دچار نمیشدی ... و حالا قربانی بعدی تویی!

رمان ترسناک،هیجانی و شیطانی «آیریس»

رامین بازدید : 4 یکشنبه 21 مهر 1398 نظرات ()

رمان ترسناک،هیجانی و شیطانی «آیریس»

" پاسخی نشنید ، با گستاخی جلو رفت و شانه ی یکی از آنها را تکان داد تا به خود بیاید. زن میانسال با عصبانیت چند ثانیه به آیریس خیره شد و دوباره به خواندن ورد ادامه داد ، کودکان در پشت تخته سنگ ها بی حرکت نشسته بودند و از بازیگوشی های بچگانه خبری نبود. آیریس دندان هایش را از خشم به هم سایید و گفت: "از این مردم متنفرم!" پشت به آنان نمود و به سمت شتر حرکت کرد که روی زمین نشسته بود تا سوارش بازگردد.  

آیریس خشمگین ، باز هم چهره ی شتر را که در نهایت آرامش بود ، دید و لبخند زد. صورت شتر را نوازش کرد و سوارش شد ، تنها همدمی که در این لحظات داشت این حیوان بود. روستای کوچکی بود و آیریس به سمت غرب روستا تاخت که تپه ها در آن قسمت مرتفع تر بود ، به بالای تپه ی غربی رسید ، جایی که صخره های کبود و تیره جای پوشش گیاهی را گرفته بودند. در چند صد متری آنجا و در میان صخره های خشن و تیز ، یک بنای عجیب ، چهار گوش و بلند دیده میشد. آیریس که کنجکاو شده بود از شتر پیاده شد و طناب پوزه بند را به نهال خشکیده ای که در آنجا روییده بود گره زد.بنایی چهار گوش که درب ورودی آن پلکانی بلند داشت و فرورفتگی هایی شبیه به پنجره در قسمت بالایی آن دیده میشد که نفوذی به داخل نداشتند. سکوت مرگباری حاکم بود و حتی نسیم هم نمی وزید. آیریس پایش رو با تردید روی پله ی اول گذاشت ، پله ها مرتفع بودند و هر کدام نزدیک یک متر ارتفاع داشتند. آیریس کمی احساس ترس میکرد اما تصمیم گرفت داخل بنا را ببیند. میدانست اینجا یک معبد است و میخواست کاهن داخلش را بکُشد. بعد از مدتی به آخرین پله و مقابل ورودی معبد رسید. هیچ نوری دیده نمیشد ، بند پوتین های آیریس بخاطر عبور از پله ها باز شده بود ، در حالی که نیم نگاهی به جلو داشت خم شد تا بندها را ببندد. گره کور زده بود و چند لحظه مشغول شد که حضور چیزی را درست مقابل خود حس کرد. سرش را آرام آرام از پوتین ها بالا آورد و پای برهنه ای را دید که کاملا کبود است

داستان ترسناک مریم قسمت اول

رامین بازدید : 16 یکشنبه 21 مهر 1398 نظرات ()

  «  فصل اول »

     روز خوبی بود ، بابچه ها توی پارک نشسته بودیم و حرف میزدیم . 

آخرین روز امتحانات بودو برا ی تابستون پر بیکاری خودمو آماده میکردم .که نفس گفت : 

+ بچه ها نظرتون در مورد ی کار باحال چیه ؟ 

مریم - مثلا چ کاری ؟ 

+ سفر 

- نمی تونم بیام 

 

 

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 28
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 6
  • بازدید امروز : 19
  • باردید دیروز : 8
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 58
  • بازدید ماه : 209
  • بازدید سال : 2,757
  • بازدید کلی : 3,278
  • کدهای اختصاصی