loading...

مجله ترس و دلهره

داستان ترسناک,

داستان ترسناک واقعی شماره 2

رامین بازدید : 120 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

وقتی که 15 سالم بود ، شدیدا پسر شر و شیطونی بودم به طوری که همه از دستم در عذاب بودن . یادمه همون سالا بود که خونمون رو عوض کردیم و وارد یه محله جدید شدیم . تو همسایگی اون خونه جدید روبروی خونه ی ما یه اقای تنها زندگی میکرد که شدیدا ترسناک بود . کم مو ، خمیده و لباسای شدیدا کهنه . هر روز صبح ساعت 6 صبح که من میرفتم مدرسه میدیدمش که پشت پنجره نشسته و داره با یه حالت بی روح به ادما نگاه میکنه و وقتی ساعت 2 برمیگشتم میدیدم نیست . یه بار وقتی میخواستم اشغالارو بیرون بزارم دیدمش ساعت 9 شب که پشت پنجرس و داشت با اون چشمای بیروحش بهم نگاه میکرد . خیلی کنجکاو بودم ببینم چشه . کیه . چرا اینطوریه . تا اینکه این موضوع رو با یکی از دوستام درمیون گذاشتم . 

 

دوستم گفت باید وارد خونش بشیم . باهاش موافق بودم . نمیتونسم جلوی فضولیمو بگیرم . تصمیم گرفتیم یه شب وارد خونش بشیم و ازاونجایی که دوستم بلد بود چطوری درای قفلو باز کنیم دیگه هیچ چیزی جلومونو نمیتونست بگیره . ساعت 10 شب از خونه بیرون امدیم و رفتیم روبروی خونه ی اون مرد ترسناک . پشت درخت کمین کردیم . پشت پنجره بود . داشت به خیابون نگاه میکرد . اروم اروم قدم برداشتیم طوری که مارو نبینه به در خونش رسیدیم . رفیقم سریع دست به کار شد . در رو که اروم باز کردیم وارد خونه شدیم ناگهان صدای شلیک گلوله شنیدیم . از طبقه ی بالای خونه . اروم اروم به طبقه بالا جایی که اون مرد همیشه از اون بالا همه چیو نگاه میکنه رسیدیم . دیدیم مغزش پاشیده به پنجره و یک تفنگ و ضبط صوت دستشه . 

 

صحنه ی خیلی بدی بود . دوستم گریه کرد و سریع از خونه بیرون رفت اما من رفتم ضبط صوت رو برداشتم و پلی کردم . به نظر صدای خود مرده بود . گفته بود : 

نمیدونم چرا ادما نمیفهمن که من میخوام تنها باشم . چرا درک نمیکنن که من دوست ندارم با کسی حرف بزنم یا کسی بیاد تو خونم . نگاشون کن . چطوری میخوان به حریم من تجاوز کنن . چطوری میخوان تنهاییمو ازم بگیرن . لعنت بهشون .

 

؜ پلیس که وارد ماجرا شد کلی کاست ضبط شده از صدای مرد پیدا کردن که تو همشون از نفرتش از ادما حرف زده بود . از اینکه چه قدر تنهایی رو دوست داره . تو یکی از نواراش از مرگ همسرش حرف میزد . به نظر میرسید از اون سال به بعد دیگه هیچوقت هیچکس وارد خونش نشده و همیشه تنها بوده .

برچسب ها داستان ترسناک ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 28
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 6
  • بازدید امروز : 11
  • باردید دیروز : 8
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 50
  • بازدید ماه : 201
  • بازدید سال : 2,749
  • بازدید کلی : 3,270
  • کدهای اختصاصی