loading...

مجله ترس و دلهره

داستان ترسناک,

داستان ترسناک ورود ممنوع

رامین بازدید : 88 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

این داستان: ورود ممنوع

ملانیا در چهار دیواری اتاقک دستشویی منتظر رفتن خدمتکار ها بود اما نمی توانست تحمل کند....بوی شدید خون و بوی لجنی که از کاسه ی توالت بلند می شد‌‌‌...حالش را بهم می زد او دیگر نمی توانست از اتاقک دستشویی خارج شد چشمش به کانال هوای بالای روشویی خورد...تنها راه نجات او‌....دیگر ترسی نداشت باید فرار می کرد ....به سمت در دستشویی رفت ان را قفل کرد تا کسی داخل نشود... روی سنگ روشویی رفت چاقوی همه کاره اش را درآورد....

خوشبختانه پیچ ها راحت بازشدند اما او خبر نداشت وارد چه جهنمی می شود‌‌‌....در کانال را گذاشت روی رو شویی و با دستانش از آن گرفت و بالا رفت....داخل شد.....هوای سردی در کانال جریان داشت او  با خود می گفت مطمئنا این به یه راه خروج وصله... سریع راه کانال را در پیش گرفت و در دل تاریکی آن چهار دست و پا جلو می رفت....هیج چیز دیده نمیشد امکان داشت در دل این تاریکی هر موجودی منتظر او باشد....

اوه خدایا من نور.....

این زمزمه ی ملانیا در دلش بود سرعتش را کم کرد به منبع نور رسید دریچه ی دیگری بود....خم شد به پایین نگاه کند یک سالن خالی و سرد بود که روی دیوار نوشته بود خروج اضطراری.... خم شد روی در نوشته بود ..ورود ممنوع.... او مطمئن بود ان را خروج است سریع چاقویش را از جیب درآورد که از دستش در رفت و لیز خورد به سمت کانال بغلی اش رفت که شیب تندی داشت....اوه لعنتی به سمتش چرخید و جلو تر رفت چیزی نمی دید دستش را روی کف آهنی کانال می کشید تا چاقو همه کاره اش را پیدا کند کوش پس از این  ناگهان دستش به دستی دیگر خورد....خشکش زد قبلش انگار ایستاده بود و انگشتانش گز گز می کرد دستی که به آن خورده بود بسیار سرد و ظریف بود آن را کمی تکان داد اما عکس العملی نشان نداد که ناگهان متوجه شد دست بیش از حد سبک است آن را به سمت خود کشید‌‌‌‌....

دستی بریده شده از آرنج جلویش ظاهر شد  از شدت ترس و تهوع فریاد وحشتناکی کشید که در کانال های هوا اکو میشد اشک از چشمانش می ریخت.....او دیگر لو رفته...صدای خدمتکار ها را می شنید....

دیگر فرصتی نداشت جلوتر رفت قرمزی چاقو به چشمش خورد سریع آن را برداشت و به سمت دریچه رفت یک به یک پیچ هایش را باز می کرد....

اینم آخری تموم شد.....

در دریچه را کنار زد پاهایش را آویزان کرد و به زمین افتاد آی آی.....کمرش درد گرفت سالن عجیب و غریب بود روی دیوار ها پر از اسم بود....

در دلش می گفت: اینجا چه خراب شده ای دیگه هر طرفش یه چیزی هست....دستگیره فلزی در را چرخاند با صدای جر جر کنانی باز شد سرمای خاصی روی صورت او را پوشاند او لبخند آزادی می زد که دیگر از شر این هتل خلاص شده اما نه.....

داخل اتاق سرد خانه بود!!!!!!!!

صدای خدمتکار ها نزدیک تر میشد سریع داخل شد و در رابست....خدای من اینجا کدوم جهنمیه آخه؟؟!!

سرد خانه پر از گوشت بود... در مقابلش یک پلاستیک بزرگ از سقف نصب شده بود آن را  کنار زد...

جیغی کشید و سریع دستش را جلوی دهانش گرفت هزاران نفر از سقف سلاخی و آویزان شده بودند از کودک تا پیر.....همگی مرده بودند و سفیدی چشمانشان ترسناک بود....‌

برچسب ها داستان ترسناک ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 28
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 6
  • بازدید امروز : 36
  • باردید دیروز : 8
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 75
  • بازدید ماه : 226
  • بازدید سال : 2,774
  • بازدید کلی : 3,295
  • کدهای اختصاصی