loading...

مجله ترس و دلهره

داستان ترسناک,

داستان ترسناک واقعی

رامین بازدید : 148 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

داستانه من کاملا واقعیه و چیزاییه که متاسفانه تجربه کردم

من یه پسره ۱۲ ساله ی شیطون بودم که از هیچی تقریبا نمیترسیدم و اعتقادی به جن و روح نداشتم در ضمن خیلی رفیق داشتم اماده ی دعوا گروهی بودم کلا دنباله دردسر بودم و باشگاه کیک بوکسینگ میرفتم و تعریف از خود نباشه هیکلم خیلی خوب بود.

یه روز خونه ی یکی از دوستام بودم که اسمش بهراد بود البته ۳ تا دوستای دیگمم اونجا بودن که اسماشون دانیال هاشم احسان بود اوناهم مثه من شجاع یا شایدم احمق بودن به غیر از بهراد که حتی از کمد تاریکشم میترسید.

خلاصه ما نشستیم یه فیلم ترسناک دیدیم که توش احضار روح داشت.

بعد از پایان فیلم همه تو فازه وحشت و خوف بودن که بهراد گف بسه دیگه من میترسم من گفتم ترس نداره که.

یهو احسان عصبانی شد گف داری گوه میخوریا اگه ترس نداره بیا احضار کنیم

منم گفتم قبوله احضار کنیم.

دانیال گف بچه ها کسخل شدین شوخیه مگه میدونین چقد خطرناکه؟ 

هاشم گف راس میگه و اومد یه چیزی بگه احسان گف همین که من گفتم.

منم گفتم اره راس میگه امشب ساعت ۱و نیم خونرو میپیچونیم میریم خونه خرابه ی محل احسان. 

خلاصه که رفتیم خونه خرابه و خاستیم احضار‌کنیم وسطای احظار بودیمکه یهو یه تیکه ی ۲۰ ۳۰ سانتی از دیوار کنده شد ولی ما اهمیت ندادیم و به کارمون ادامه دادیم که صداهای ترسناک زیادشدن و یه چیزی جیغ زد و گفت گمشید بیرون و ماها چشمامونو که باز کردیم دیدیم یه چیز وحشتناک سرتاپا خون داره جیغ میزنه من خیلی ترسیدم پاشدم فرار کنم که یهو اومد جلو در خروجی که من توجه نکردم و از پنجره ای که ۲ متر شاید بازمین فاصله داشته باشه خاستم بپرم ولی موندم بهراد که اومد از پنجره انداختمش پایین چون از همه ترسو تره و رفیق فابریک منه و بعدش خودمم پریدم پایین و فقط دویدم که دیدم احسان پشته سرمه و داره با سرعت میدوه و داد میزنه دانیال و هاشم هم پشت سرشن و یهو من داد زدم بهراد کجاس داداش؟

گف نمیدونم یهو نگاه کردم دیدم افتاده زمین داره تشنج میکنه من داد زدم که بچه ها بهراد تشنج کرده.

دانیال گف ولش کن باو بدو فقط

که هاشم گف گوه نخور بریم کمکش.

خلاصه رفتیم و با هزار بدبختی اوردیم تو محل.

بهراد به هوش اومد ولی هزیون میگف البته الان تو بیمارستان بودیم و پدر و مادرامونم بودن که یهو برق رف و اومد و دوباره برق رفت که یهو من از زمین جداشدم و با سر پرت شدم تو دیوار و همه جا سیاه شد و چشامو که واکردم تو بیمارستان بودم ولی این بار من رو تخت بودم و سرم بسته شده بود.

که یهو دوباره همون موجودو پشته پنجره که میگه یه بار دیگه بیای خونه ی من دیگه چشات وانمیشه.

 که گریه کردم و زار میزدم و التماس کردم دست از سرم بر داره.

و این بود اولین تجربه ی من که خیلیم وحشتناک بود هرکیم میخاد باور کنه میخاد باور نکنه این داستان های من کاملا واقعیه یه کلمشم دروغ نبود.

من زیاد تجربه کردم و دیدم و حتی صحبت کردم باهاشون بازم ماجرا هامو میزارم.

ممنون که خوندین.

برچسب ها داستان ترسناک ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 28
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 6
  • بازدید امروز : 14
  • باردید دیروز : 8
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 53
  • بازدید ماه : 204
  • بازدید سال : 2,752
  • بازدید کلی : 3,273
  • کدهای اختصاصی