loading...

مجله ترس و دلهره

اینجا هیچ چیز طبیعی نیست  ژانر: وحشت و تخیلی 📓 پارت: هشتم نویسنده: امیرحسین♾   چشمام رو به آرومی باز کردم انگار پلک هام به همدیگه دوخته شده بودن نور کور کننده از پنجره به سمت من می تابید اینجا کجاست؟ حالم بد بود هنوز حالت تهوع داشتم و سرم سنگینی می کرد بعد اون ضربه ای که خوردم دیگه هیچی یادم نمیاد! انگار توی بیمارستان بودم یهو در باز شد و مایک رو دیدم از خوشحالی خواستم بلند شم که مایک گفت دراز بکش تکیه بده! کمی که دقت کردم متوجه شدم برگشتم به بعد اصلی مایک ریش داشت و منو میشناخت . کنارم…

اینجا هیچ چیز طبیعی نیست پارت: هشتم

رامین بازدید : 22 چهارشنبه 18 دي 1398 نظرات ()

اینجا هیچ چیز طبیعی نیست 

ژانر: وحشت و تخیلی 📓

پارت: هشتم

نویسنده: امیرحسین♾

 

چشمام رو به آرومی باز کردم انگار پلک هام به همدیگه دوخته شده بودن نور کور کننده از پنجره به سمت من می تابید اینجا کجاست؟

حالم بد بود هنوز حالت تهوع داشتم و سرم سنگینی می کرد بعد اون ضربه ای که خوردم دیگه هیچی یادم نمیاد! انگار توی بیمارستان بودم یهو در باز شد و مایک رو دیدم از خوشحالی خواستم بلند شم که مایک گفت دراز بکش تکیه بده!

کمی که دقت کردم متوجه شدم برگشتم به بعد اصلی مایک ریش داشت و منو میشناخت .

کنارم نشست محکم بغلش کردم و گفتم خیلی ترسیده بودم!

دستی به موهام کشید و گفت الان حالت خوبه؟

سرمو تکون دادم و گفتم آره میشه بگی چیشده چرا من اینجام؟

گفت: راستش وقتی رفتیم تو اون زمین بسکتبال تا تو بری به یه بعد دیگه وسط اون زمانی که اینجا نبودی تشنج کردی و یکی دو ساعته که از حال رفتی!

مایک لبخندی زد و دوباره گفت: خوشحالم به هوش اومدی نگرانت شده بودم ولی حالا لازمه من یه سوالی بپرسم، چیشد کجا رفتی ؟

 

لبمو گاز گرفتم و گفتم وحشتناک بود! به دوران دانشگاه برگشتم زمانی که تو رو نمی شناختم آخرشم یکی منو کشت! اون فکر کنم همون قاتلیه که الان داره همه رو میکشه!

 

مایک با تعجب پرسید چرا  از کجا فهمیدی؟  گفتم آخه اون همون جمله در مورد مرگ پدرم گفت که بهم پیامک اومده بود و تو خونه نوشته شده بود اما یه چیز عجیبی هست!

- چی عجیبه؟

گفتم صدای اون قاتل صدای خودم بود.

مایک عرق کرد و گفت : می دونی اول حرفاتو باور نمی کردم ولی بعد اینکه تو زمین بسکتبال اون اتفاق افتاد باور کردم! اما خب این یکم تخیلی هستش یعنی می خوای بگی قاتل خودتی!؟

تو فکر فرو رفتم و با حالت عجیبی گفتم: شاید خودمم اما از یه بعد دیگه یعنی خودم هستم اما در حقیقت خودم نیست من یه زمان و بعد و دنیای دیگه است...

 

مایک گفت من دارم گیج میشم بهتر این بحث رو تموم کنیم و تا وقتی که حالت خوب نشده دوباره به اون بعد کوفتی نری چون نمی خوام دفعه ی بعد بمیری!

و بعد گفت : راستی می دونم ممکنه عصبی بشی ولی مجبور شدم بخشی از ماجرا رو واسه دکترا تعریف کنم اونا شک کردن که ممکنه تو اسکیزوفرنی (( نوعی جنون  که ممکن است فرد حس کند با دنیایی دیگر در ارتباط است و با موجوداتی حرف می زند و..... به آن جنون جوانی هم گفته می شود و ممکن است به اطرافیان آسیب بزند )) داشته باشی.

 

بعد رفتن مایک بلند گفتم : عوضی!!! الان باید چند روز بمونم اینجا تا این احمقا تشخیص بدن مشکل روانی دارم یا نه!!!؟؟؟ چرا کسی حرفمو باور نمی کنه؟؟

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 28
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 6
  • بازدید امروز : 24
  • باردید دیروز : 8
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 63
  • بازدید ماه : 214
  • بازدید سال : 2,762
  • بازدید کلی : 3,283
  • کدهای اختصاصی