loading...

مجله ترس و دلهره

داستان ترسناک,داستان ترسناک واقعی,داستان ترسناک درباره خانه,داستان ترسناک جدید,

داستان ترسناک مریم قسمت اول

رامین بازدید : 15 یکشنبه 21 مهر 1398 نظرات ()

 

+ خب احضار روح چی ؟ ی شب ک میتونیم دور هم جمع شیم و انجامش بدیم . 

( خب اصولاً آدم جَوگیری بود و فکر کنم دوباره ی جایی اینو شنیده باشه .) 

سارا ~ ن کار جالبی نیست .

(منم نخواستم کم بیارم ) 

_ قبوله ، بچه ها مدرسه ک تموم شده و بیکاریم بیاین انجامش بدیم . 

سارا میخواست دوباره مخالفت کنه ک نفس گفت : 

+ سارا میتونی نیای ولی ما انجامش میدیم .

فکر کنم کسی نمی خواست کم بیاره و خودشو ترسو جلوه بده ، برای همین کسی چیزی نگفت و نفسم شروع کرد ب گفتن اینکه چ چیزایی لازم داریم .

 

فقط باید تو شب انجامش میدادیم ک دور همیای شبانمون ی چیز عادی برای خانواده هامون بود ؛ هر هفته خونه ی یکی .

برای همین گفتم : سارا فردا شب خونه ی شما . ( میخواستم عکس العملشو ببینم سرشو تکون دادو قبول کرد. ) 

خیلی خسته شده بودم پس با بچه ها خداحافظی کردم و خونه رفتم مثل همیشه تنها بودم ، کسی نبود ب سمت اتاقم رفتم .... ..

 خوابم میومد ولی باید میرفتم ی چیزی میخوردم بعد استراحت میکردم .....

   وقتی غذاخوردنم تموم شد و برگشتم ب اتاق ، افتادم روی تخت و هیچی نفهمیدم .....

( ی چیز سنگین روم بود و داشت خفم میکرد صدای خرخر گلوشو میشنیدم ولی نمی تونستم تکونی بخورم ک چشمم ب در اتاق افتاد و صدای پایی ک داشت نزدیک میشد ...

+ ناری پاشو بیا شام 

+ نارین !! 

تا مادرم داخل اتاق اومد سنگینی از روم برداشته شد حس کردم از بلندی پرت شدم چشمامو بازکردمو نفس نفس میزدم و حالم خیلی خراب بود ، سرمو بلند کردم و مادرم وقتی صورتمو دید ب سمتم اومد و گفت : 

+ چیزی شده ؟ 

_ لبخندی زدمو گفتم ن فکر کنم کابوس بود  .. 

ساعتو نگاه کردم ۳۰ : ۱۰ شب بود 

بلند شدمو از اتاق بیرون رفتم ...

( ۱۷ ساعت بعد ) 


_ مامان من رفتم .

+ شب نیستی؟ 

  _ ن خونه ٔ سارام 

+ خوبه ، منم نبودم تنها میموندی .

( اینم مادر نگران من ) 

_ باشه خدانگهدار 


ب سمت پارک همیشگی رفتم تا بقیه هم بیان خوبیه خونه ی سارا این بود ک می تونستیم  تو زیر زمینشون ک خالی بود کارمون رو انجام بدیم ، مث اینکه همه اومده بودن . 


نفس - سلام ناری خانم 

 + سلام همه آماده این ؟ من ک خیلی هیجان دارم کی شب میشه !!   

- صبر کن بابا امروزو الافیم ، مادر پدر این خانم امرو میرن مسافرت و ی هفتم خونه خالیه  بعد ب حرف خودش ی عالمه خندید ، خب دیگه چرا اون جوری نگا میکنی منتظریم اونا برن دیگه ..

- مگه نگفتی بهشون سارا ؟ 

× چرا برا همین دارن با خیال راحت میرن دیگه .

 تا عصر تو خیابونا میچرخیدیمو چرتو پرت میگفتیم و از بس ب خاطر شکم نفس خانم ک هر دقیقه گرسنش میشد چیز خورده بودم ک دل درد داشتم .

_ من نمی تونم دیگه راه برم بریم خونه ( میخواستم شروع ب نق زدن بکنم ک تلفن سارا زنگ خورد از ما فاصله گرف تا جوابشو بده ) 

مریم ابروهاشو انداخت بالا   +مشکوکه !! 

هنو ادامهٔ حرفشو نگفته بود ک سارا برگشتو گفت : رفتن بیاین بریم ک خیلی خستم . ..


بعد اینکه سوار تاکسی شدیم و ب خونه سارا رسیدیم من بدبخت مثل همیشه کرایه رو حساب کردم  ....

وارد حیاط خونشون شدیم ی خونه بزرگو قدیمی ک از درختای بلندش میشد سنشو حدس زد ارثیه بود برای همین فقط بازسازی شده بود . 

مریم  _ خوب شد تنهاییم من توی اون زیرزمین عمراً میومدم  . 


بعد ی عالمه مسخره بازی و خوردن شام سوختهٔ سارا تصمیم گرفتیم ک فیلم ببینیم ک بنابر یک قرار قبلی شستن ظرفای امشب کار بنده بود  .


برا همین شروع کردم ب شستن و بچه هام رفتن فیلم ببینن ...کارم تموم شده بود ک یادم اومد برا چی دور هم جمع شدیم خب یکم ترسیدم و خواب دیشبمو یادم اومد ، ولی توجهی نکردم و رفتم ک  ی یاد آوریم ب اونا بکنم ..

نشسته بودن تام جری نگا میکردن این فیلمشون بود 

عصبانی شدم دلم میخواس همشونو بکشم ولی بلند شدم تا برم وسایلو آماده کنم .. 

+ دختره ی چیز بیار بخوریم 

_ من قهوه میخوام  

* منم 

 نفس عمیق بکش ، دمپاییامو در آوردم و سارا و نفسو زدم اونام ک انتظارشو نداشته بودن حسابی ترسیدن و مریم تو شک کار من بود . 

__ گمشین بیاین  زود... 


 

 « چ اتفاقی خواهد افتاد ؟ »

 مریم _ ناری امشبو بیخیال بزار راحت باشیم .

نمی دونستم این چ حسی بود ولی باید اون کارو انجام میدادم پس کمی اصرار کردم ک اومدن و بعد اینکه دور هم نشستیم و لامپ ها رو خاموش کردیم من شروع کردم ب خوندن سورهٔ جن و وقتی تموم شد نفس ی چیزایی میخوند ک اصلا سردرنمی آوردم بعد خوندن اون متنا گفت : 


+ تکون نخورید، در هر شرایطی دستتون رو از تخته جدام نکنید .

ترسیدم ولی ب روی خودم نیاوردم 

چند دقیقه گذشت ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد  ک یهو صدای کوبیدن درو پنجره ها آمد .


( سارا عادت داشت وقتی میترسید صورتشو می پوشوند ک الانم همین کارو کرده بود) 

نفس+ سارا چرا دستتو از تخته جدا کردیــــ  !؟

حرفاش تموم نشدِ بود ک پنجره بزرگ خونه شکست و مخلوقی ک فقط چشمای زردش تو اون سیاهی مشخص بود داخل اومد

سارا سریع دستشو روی تخته گذاش همه از ترس سفید شده بودیم

قلبم انچنان با شدت میکوبید ک من حس کردم خواهم مرد .

ی صدای دورگه تو کل خونه پیچید انگار داشت با تمام قدرت فریاد میکشید از ترس میخواستم فقط فرار کنم ک نفس دستمو گرفت و گفت نباید از حلقه خارج شم 

از اون همه سروصدا فقط دو کلمش مشخص بود « تاوان » « اشتباه کردید » و همین دو کلمه بود عامل ......

نمی تونستیم بلند شیم دست همو گرفته بودیم و گریه میکردیم ، اشتباه من بود . 

قلبم درد گرفته بود و تنفس برام سخت ممکن بود حتی بیهوش بشم ..

صدا ها کم شده بود ولی همچنان شیشه ی پنجره ها میلرزیدن و همه جا رو شیشه های شکسته پر کرده بودن 

بعد مدتی همه جا آروم شد سارا ب خاطر فشار زیادی ک وارد شده بود بیهوش شد  مریم گریه میکردو جیغ میزد ولی ترسناک تر از همه نفسی بود ک ن حرفی میزد و ن واکنشی نشون داده بود ...

ترسیدم بلند شدم و ب سمتش رفتم تخته پیش مریم بود باید خداحافظی میکردیم .. 


رفتم سمت تخته ک تموم کنم این ماجرارو ولی انگار دیر شده بود سمت مریم بود  


و روش نوشته شده بود « اول تو »

 

-جد.جد.جد کجایی؟

-اوه من اینجام تو کجایی عزیزم؟

-من نمیدونم کسی دیگه ای جز ما هست؟

-آره.

-چرا میخندی؟ما داریم میمریم تو می خندی؟

-آره چون شما خیلی خرید

-لعنت بهت!

-هیس!!! من شما رو اوردم اینجا که ببینم بازی بزرگونه بلدید بازیه دزدها!

-ببخشید شما کدوم خری هستین؟

-خخ به من میگی خر باشه وقتی بازی رو باختید مردین تو چشمام زل میزنید.

-و اگه ببریم ازادیم.

-اره ولی بازیه سختیه شمایه کلید دارید که نمیگم کجاهه ولی ۳راهنمایی بهتون میکنم.اول قلب بهتون میگه یه جا از اینجا ها یه اره برقی هست.دو حرف ایکس بهتون میگه که اون شخصی که میخنده کیه چقدر واسه شما مهمه و نشانه اخر اره برقی را که پیدا کردید باید نماد گاو که بر عکسش کردیم رو پیدا کنید و با اره ببرید وقتی بریدید وارد یه جنگل بسیار بزرگ که روبایی مثل جد گم میشع از اونجا شما ازادید🙃

-وایسا،واسیا چرا من روباهم

-چون خیانت کاری

-چرا تو کی هستی لعنتی

-هیس🤫 دهنتوببند خفه خون بگیر تا تو رو نکشتم

اوه یچه ها سلام من جد هستم جَد نه.جِد هستم این داستان داستان ترسناکیه و در مورد زامبی جن روح اینجور حرفا هست خب بریم ادامه داستان...

-کی پیشه پیریز برقه دیوار بزنید شاید دستتون به پیریز برق خورد.

-هی دیونه پیریز برق پیش توهه؟

-این دیونه ای که میگی ننت نیست یه شخص مهترمه خخخخ.

-باشه تو مهترم.

برق روشن شد در حال گفت گو بودیم که پیش دوس دخترم سارا عکس قلب بود گفتم عزیز اونو بشکون دیدیم یه نامه هست عشقم خوند بعد داد به من نوشته بود...

سلام!جد!

خوبی یه خبر خیلی خوب قفل همه کیلید های پاتون تو شکم عشقته خخ ببینم عشقتو بیشتر دوس داری یا جونتو خخخ.

اره برقی پیش اون دیونه هست!

نامه رو خوندم عشقم گفت جد تو که نمیخای این کارو کنی.

من گفتم من ازت محافظت میکنم تا شکمتو پاره کنم.

مدره دیونه گفت او اینجا رو لحاظات عاشقانه شما من یه علامت ضرب زیر پام پیدا کردم گفتم چی گفت نگاه من نگاه کردم گفتم بشکون اونجا رو نامه بود بعد اینو اونو چرخوند گفت کلمه های چرت پرت موشته گفتم بده به من باشه بعد داد به من...

سلام بر نادونی که به این نادون میگه دیونه این مرد نباشه شما میمیرید و یه نکته مهم این مرد تو شکمش کیلید خونش که تو این جنگله داره پس مواظبش باشید که اسلحه پسدا نکنه چون خود کشی میکنه و وقتی میمیره کیلیدو نمیتونین بگیرید چون ما یه وسیله خورد کنم گزاشتیم مواظبش باشید...

-سارا

-بله

-ببین میتونی یه ایکس دیگه پیدا کنیم

-باشه

-جد جد پشت سرت دیدم ایکس هست بزور درشو باز کردم داخلش اره برقی بود گفتم این زیاد نفت نداره به نظرت چی کا کنیم گفت خودمون رو ازاد کنیم گفتم باشه من روشن کردم زنجیر پامو بریدم زنیجر پای عشقمو بریدم دیدم روی سینه یه چی زده بیرون گفتم هی میتونم سینتو یبینم پاره کرد دیدم گاو شاخ داره گفتم باید کیلیدو بگیریم با فرار یه نامه دیدم نوشته بود افرین جد  گول نخوردی تو شکم عشقت چیزی نزاشتیم ولی تو شکم مرده واقعا کیلید گزاشتیم تا ساعت 7 وقت دارید فرار کنید ساعت الا بالای لامپ هست یکی از این لامپارو باید بکشونید تا ساعت ببینید .

سه تا لامپ بود من طرف خودمو شکوندم دیدم ساعت 6:30دقیقه بعد زود شکم مرده رو چاک دادیم بعد گاوه روی سینشو بریدیم یه در باز شد من اره رو گرفتم رفتیم بیرون 

 

هوا داشت تاریک میشد همه جارو گشتیم تا یه کلبه پیدا کردیم درو باز کردیم بستیم رفتیم تو همه چی مرتب بود نامه بود اونجا باز کردیدم خوندیم افرین شما از الا ازادید ما کلی گوشت گاو مرغ  توی  یخ چال غذا  گزاشتیم تو اون یخچالم میوه گزاشتیم تو انبارم ۷کیلو برنج گزاشتیم تو انبار کلی نفت گذاشتیم و یه تفنگ شکاری با ۲۰تیر دو تا تختم دارید یه گاو زنده با۳تا گوسفند و ۲مرغذاشتیم برق هم داره این خونه اون خونتونو اتیش زدیم زندگیتو از اینجا شروع کنید این طرف ها یه خونه دیگه هست که توش زندگی میکنن شما تا چن روز دیگه یه جاده پیدا میکنید با این چیزایی که من به شنا دادم خوش بخت خواهید شد!


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 28
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 6
  • بازدید امروز : 13
  • باردید دیروز : 8
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 52
  • بازدید ماه : 203
  • بازدید سال : 2,751
  • بازدید کلی : 3,272
  • کدهای اختصاصی