loading...

مجله ترس و دلهره

داستان ترسناک,داستان وحشتناک,

داستان ترسناک مرگ هوریا

رامین بازدید : 15 شنبه 23 شهريور 1398 نظرات ()

مرگ هوریا 

این قسمت مربوط به مرگ هوریا و از زبان خودش می باشد.(( هوریا جدش به انسیدوس پادشاه نیک رم بر می گردد و جد آنان از دشمنان شیطان به شمار می رود‌.))

 

وای خدای من این زمان لعنتی چرا رد نمیشه!!هووووفففف

دیگه طاقت ندارم باید سر خودمو گرم کنم تا ساعت ۸ بشه جان بیاد دنبالم واااای خدایا خیلی ذوق دارم!!!دارم باهاش میرم شام....

 

خب چیکار کنم آهان یه کتاب بود رمان برم اونو بخونم ، در حال فکر که بودم از پله ها پایین می رفتم که مامانم پایین پله ها ایستاده بود و بهم نگاه می کرد بی تفاوت از کنارش رد شدم و گفتم ظهر بخیر مامان سریع به سمت کتابخونه رفتم آهان اینجاست ورش داشتم رمان ( عاشقان دریاچه قو ) به سمت راه پله ها برگشتم که جا خوردم مامانم باز هم همونجا ایستاده بود و با همون زاویه بدون هیچ حرکت و حرفی به راه پله نگاه می کرد ترسیدم و گفتم مامان حالت خوب!؟ که یهو برقا رفت جیغ کوتاهی کشیدم و کتاب از دستم افتاد و گفتم لعنتی تارکیه تاریکه مامان مامان! صدای راه رفتن اومد که چیزی از کنارم رد شد با خودم گفتم مامانه رفتم  به سمت پله ها که یهو به کسی خوردم وقتی بوش کردم دیدم مامانمه هنوز اینجا ایستاده عرق سردی روی صورتم جاری شد پس اون چی بود یکم پیش از کنارم رد شد مادرمو تکون دادم و گفتم: مامانم من می ترسم چرا جواب نمیدی که یهو مامانم افتاد زمین جیغ بلندی کشیدم جیغ هام پی در پی بود چشمامو بسته بودم صدای کشیده شدن چاقو روی سرامیک میومد جیغ می کشیدم نمی تونستم فرار کنم مامان مامان ترخدا پاشو تو رو جون هرکی دوست داری پاشو یکی تو این خونه است بعد داد می زدم مامان پاشو!!

گوشیم زنگ خورد حتما جانه قرار بود بریم شام حتما جلوی خونه است باید گوشی رو بردارم و بهش بگم تند تند بدون اینکه ببینم پله ها رو می دویدم جلو نور گوشی اتاق تاریک رو روشن کرده بود سریع داخل اتاق شدم و دویدم گوشی رو بردارم گفتم: الو کسی جواب نمیداد هیچکس که یهو گفت : به جهنم خوش اومدی و ناگهان در اتاق قفل شد به سمت در دویدم درو می کوبیدم و فریاد می زدم کمک کمک ! صدای همسایه ها رو از حیاط می شنیدم که داشتن در وردی رو میشکستن بیان داخل اما اون چیز توی خونه است که یهو پنجره اتاقم محکم کوبیده شد هر چقدر دکمه گوشی رو میزدم روشن نمیشد لعنتی لعنتی آشغال..... من هیچی ندارم ولم کن اون توی اتاق بود منو کشونده بود بالا بین صدای مردم بیرون صدای مادرمو و پدرمو می شندیم که داشتن گریه می کردن خدای من اون زن توی راه پله مادرم نبود!!! زانو زدم و اشک ریختم که یهو قفل در با صداش باز شد و برقا اومد جرئت نداشتم چشمامو باز کنم شاید جلو نشسته باشه یهو در باز شد محکم فریاد کشیدم ولم کن ولم کن که بابام گفت دخترم اینجاییم اینجاییم چشمامو که باز کردم یک چاقو وارد شکمم شد و صدای پدرم قطع شد بازم اون پدرم نبود و فریبم داده بود چشمام غرق خون شده بود چیزی نمی دیدم تنها چیزی که دیدم ردای سیاه رنگش بود و دیگه من تو این دنیا نیستم.....

 

هوریا مرد قتل های شروع شده بودند تا دشمنان آن کودک شیطانی از میان برداشته شود تا او راحت تر بر دنیا حکومت کند!! شاید بپرسین هوریا یه دختر عادیه که چرا کشته شد؟ هوریا بخاطر پاکی که داره باعث کاهش قدرت شیطان میشه....اونور این اتفاقات والک کودک شیطانی در حال بزرگ شدن بود دایه ی والک یعنی خانم مارپلا به محض اینکه فهمید اون یه کودک عادی نیست سریع اونو ورداشت و از حیاط پشتی کاخ خارج شد و به سمت کلیسا حرکت می کرد اون مدام در دلش می گفت خدایا کاش اون نباشه اون می ترسید این کودک همون ضد مسیح باشه!!!

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 28
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 6
  • بازدید امروز : 48
  • باردید دیروز : 8
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 87
  • بازدید ماه : 238
  • بازدید سال : 2,786
  • بازدید کلی : 3,307
  • کدهای اختصاصی