loading...

مجله ترس و دلهره

داستان ترسناک,

داستان ترسناک واقعی شماره 6

رامین بازدید : 15 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

سلام من رویام و شونزده سالمه  موضوع:اعتکاف

این داستانیو ک مینویسم بر اساس واقعیت هست و پارسال برام اتفاق افتاده توی اعتکاف

منو س تا از دوستام باهم رفتیم اعتکاف.. اونم توی ی مسجد بزرگ . وقتی وارد اونجا شدیم اصلا حس خوبی نداشتم و همش فکر میکردم یکی داره نگام میکنه و هرچی ب اینطرفو اونطرف نگاه میکردم کسی نبود.. صب شد و سحریو خوردیم تاشب کلی حرف زدیمو خندیدیم و......

. شب دو ساعت بعد از افطار من رفتم دستشویی های مسجد ک مسواک بزنم..(دستشویی ها هم زیرزمینی بود ینی پله میخورد ب پایین)

رفتم از پله ها پایین ک دیدم هیچکس نیست .. منم بیخیال رفتم سمت شیر اب ک یهو در محکم بسته شد . یکم ترسیدم و رفتم و درو باز کردم و اجر اوردم جلوش گذاشتم ک بهم نخوره.. داشتم مسواک میزدم ک حس کردم یکی پشت سرمه و یهو سردم شد . برگشتم و دیدم هیچ کس نیست . بیخیال شدم ک از پارچه هایی ک روی ایینه ها کشیده بودن قسمت جلوی من کنده شد | توی اعتکاف ایینه هارو میپوشونن چون میگن در این س روز نباید ب خودمون نگاه کنیم و گناه داره |

سرمو اوردم بالا و توی ایینه ی صورت مثل گچ با چشمای کاملا سیاه و موهایی ک قسمتی از صورتشو پوشونده بود مواجه شدم .. فک کردم توهم زدم بسم ... گفتم و دستامو شستم .. داشتم میرفتم سمت در ک چشمم افتاد ب ته راهرو و دیدم یکی اونجا وایستاده و موهاش ازبس بلنده روی زمین ریخته .. ایندفه واقعا ترسیدم و بدو بدو فرار کردم . وقتی رسیدم طبقه بالا از بس فشارم افتاده بود غش کردم .. وقتی حالم بهتر شد برای دوستام تعریف کردم و یکی از دوستام ب اسم فاطمه زهرا ک خیلی توی این مساٸل نترسه بهم گفت منم اونو حس کردم . خلاصه صب ک نمازو خوندیم خاموشی زدن و همه خوابیدن .. منم قرانو بغل کرده بودم و از ترس زیر پتو رفته بودم ک یهو فاطمه زهرا گفت من خوابم نمیبره یچیزی حس میکنم . باهم بلند شدم و رفتیم روی راه پله ها نشستیم .. ازونجایی ک فاطمه زهرا چشم سوم تقریبا خوبی داره ازم سوال کرد اون کجاست؟ منم گفتم حس میکنم پشت سرمون . همونموقع یکی از کنارم رد شد ک ندیدمش ولی برخورد هوای سرد و کنارم حس کردم ... فاطمه زهرا چشماشو بست و ب نرده ی بزرگ و سنگینی ک چند تا پله پایینتر و جلومون بود اشاره کرد منم تا ب اونجا نگاه کردم اون نرده با اون وزن سنگین افتاد و صدای بدی ایجاد کرد.. اونایی نزدیک ب پله ها بودن بیدارشدن و منم زدم زیر گریه .. فاطمه زهرا بهشون گفت نرده افتاده و اونا دوباره خوابیدن... مام رفتیم توی حیاط دستو صورتمو ک شستم نگام افتاد ب در دستشویی و یهو برق اونجا رفت و در کامل باز شد .. منو دوستمم فرار کردیم و رفتیم بالا ... برای حاج اقایی ک اونروز اومده بود سخنرانی تعریف کردیم ک اون گفت جد من با اینا ارتباط داشتن و برای همین منم حسشون میکنم.. بهم گفت اونا بهم اسیبی نمیزنن ب شرط اینکه باهاشون کار نداشته باشم و ایمانمو قوی کنم .. وقتی اعتکاف تموم شد با مامانم رفتیم پیش ی اقای سید ک ی دعا بهم داد و ازونموقع بهتر شدم ولی بازم گاهی اوقات حسشون میکنم و میدونم اگ نزدیک من باشن کجا هستن و چیکار میکنن

 

ببخشید طولانی شد ..

برچسب ها داستان ترسناک ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 28
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 6
  • بازدید امروز : 9
  • باردید دیروز : 8
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 48
  • بازدید ماه : 199
  • بازدید سال : 2,747
  • بازدید کلی : 3,268
  • کدهای اختصاصی