loading...

مجله ترس و دلهره

داستان ترسناک,

اتفاقات ترسناک

رامین بازدید : 36 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

باسلام،

خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم،مربوط به زمستان ۷۸ هست،اون موقع من سرباز بودم و دوران خدمتم را داخل پادگانی در استان اصفهان میگذروندم،پادگان ما خارج شهر بود داخل بیابان و یک جای پرت و نزدیک کوههای شهر کرد که هوای بسیار سردی داشت، یک هم خدمتی داشتم به نام رشید،بچه جنوب بود و همانند اسمش هیکل درشت و قد بلندی داشت ،سر نترسی داشت و یک جورایی بچه های پادگان ازش حساب میبردن،یک شب زمستان من نگهبان درب شرقی پادگان بودم ،قسمت شرقی به کوه ختم میشد،،اونشب ساعت دو بعد از نیمه شب پستم تمام شد و باید پست را تحویل رشید میدادم،شب قبلش برف زیادی باریده بود ولی اونشب هوا مهتابی بود،،اسلحه و چراغ قوه را تحویل رشید دادم و خودم رفتم آسایشگاه بخوابم.هنوز چشمم گرم نشده بود که صدای شلیک چندین تیر پادگان را از خواب پروند، صدا از محل پست رشید بود، با سرعت من و چندتا سرباز دیگه و فرمانده اسلحه برداشتیم و به گمان اینکه اشرار به پادگان حمله کردن بطرف پست رشید دویدیم، وقتی رسیدیم دیدیم رشید بیهوش روی زمین افتاده،بلندش کردیم و بردیمش داخل آسایشگاه و به هوشش آوردیم،عین برق گرفته ها شده بود،مات و مبهوت بالاخره به حرفش آوردیم که جریان چه بوده؟ با کلمات بریده بریده گفت بعد از بیست دقیقه که پست را تحویل گرفته دیده سه تا سایه از طرف بیابان دارن بهش نزدیک میشن،چندین دفعه فرمان ایست میده ولی توجه نمیکنن،وقتی نزدیک میشن زیر نور مهتاب می بینه سه تا موجود بسیار ترسناک و قدبلند  که هرکدام حدود چهارمتر قد داشتن روی دوپا راه میرفتن،همراه با موهای بسیار بلند که روی زمین کشیده میشده،با چهره هایی صاف بدون دماغ و دهن و دو چشم قرمز براق وسرهای بیضی شکل،رشید وقتی اینها را می بینه شروع میکنه بهشون شلیک کردن و بعد از ترس زیاد بیهوش میشه،ما اولش حرفش را باور نکردیم ،همراه با فرمانده و چند نفر دیگه چندتا چراغ قوه برداشتیم و به طرف محل پست رشید حرکت کردیم،وقتی به اونجا رسیدیم آهسته به طرف بیابان پیش رفتیم،رد پاهای بسیار بزرگ و عجیبی دیدیم که تا اون موقع مثلش را هیچ جا ندیده بودیم رد پاهای بسیار بزرگ و پهن با جای دو انگشت،به شدت ترسیده بودیم،فرمانده اعلام آماده باش کرد و موضوع را به مقر فرماندهی گزارش کرد،فردای آن روز چند نفر از پلیس امنیت آمدن ولی متأسفانه قبل از آمدنشون مجددا برف گرفت و تا حدودی ردپاها از بین رفت،بعداز آن شب رشید اصلا حال خوبی نداشت و دوسه روز بعدش مرخصی رفت و به خاطر اینکه روانش به هم ریخته بود معاف شد،ما چند نفر هم که به شدت ترسیده بودیم را به پادگان توپخانه منتقل کردن ،،چند مدتی به خانه رشید زنگ میزدم و احوالش را از مادرش میگرفتم رشید به کل هوش و حواسش را از دست داد و هرچه هم دکتر دوا کرد فایده ای نداشت،،این داستان نیست، متن به متن واقعی و خاطره شخص منه ،وبعد از اینهمه سال من هنوز تو این فکرم که واقعا رشید درآن شب سرد زمستانی چه دیده بود که اینطور مجنون شد؟

برچسب ها داستان ترسناک ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 28
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 6
  • بازدید امروز : 25
  • باردید دیروز : 8
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 64
  • بازدید ماه : 215
  • بازدید سال : 2,763
  • بازدید کلی : 3,284
  • کدهای اختصاصی