loading...

مجله ترس و دلهره

داستان ترسناک واقعی شماره 2

رامین بازدید : 121 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

وقتی که 15 سالم بود ، شدیدا پسر شر و شیطونی بودم به طوری که همه از دستم در عذاب بودن . یادمه همون سالا بود که خونمون رو عوض کردیم و وارد یه محله جدید شدیم . تو همسایگی اون خونه جدید روبروی خونه ی ما یه اقای تنها زندگی میکرد که شدیدا ترسناک بود . کم مو ، خمیده و لباسای شدیدا کهنه . هر روز صبح ساعت 6 صبح که من میرفتم مدرسه میدیدمش که پشت پنجره نشسته و داره با یه حالت بی روح به ادما نگاه میکنه و وقتی ساعت 2 برمیگشتم میدیدم نیست . یه بار وقتی میخواستم اشغالارو بیرون بزارم دیدمش ساعت 9 شب که پشت پنجرس و داشت با اون چشمای بیروحش بهم نگاه میکرد . خیلی کنجکاو بودم ببینم چشه . کیه . چرا اینطوریه . تا اینکه این موضوع رو با یکی از دوستام درمیون گذاشتم . 

 

دوستم گفت باید وارد خونش بشیم . باهاش موافق بودم . نمیتونسم جلوی فضولیمو بگیرم . تصمیم گرفتیم یه شب وارد خونش بشیم و ازاونجایی که دوستم بلد بود چطوری درای قفلو باز کنیم دیگه هیچ چیزی جلومونو نمیتونست بگیره . ساعت 10 شب از خونه بیرون امدیم و رفتیم روبروی خونه ی اون مرد ترسناک . پشت درخت کمین کردیم . پشت پنجره بود . داشت به خیابون نگاه میکرد . اروم اروم قدم برداشتیم طوری که مارو نبینه به در خونش رسیدیم . رفیقم سریع دست به کار شد . در رو که اروم باز کردیم وارد خونه شدیم ناگهان صدای شلیک گلوله شنیدیم . از طبقه ی بالای خونه . اروم اروم به طبقه بالا جایی که اون مرد همیشه از اون بالا همه چیو نگاه میکنه رسیدیم . دیدیم مغزش پاشیده به پنجره و یک تفنگ و ضبط صوت دستشه . 

 

صحنه ی خیلی بدی بود . دوستم گریه کرد و سریع از خونه بیرون رفت اما من رفتم ضبط صوت رو برداشتم و پلی کردم . به نظر صدای خود مرده بود . گفته بود : 

نمیدونم چرا ادما نمیفهمن که من میخوام تنها باشم . چرا درک نمیکنن که من دوست ندارم با کسی حرف بزنم یا کسی بیاد تو خونم . نگاشون کن . چطوری میخوان به حریم من تجاوز کنن . چطوری میخوان تنهاییمو ازم بگیرن . لعنت بهشون .

 

؜ پلیس که وارد ماجرا شد کلی کاست ضبط شده از صدای مرد پیدا کردن که تو همشون از نفرتش از ادما حرف زده بود . از اینکه چه قدر تنهایی رو دوست داره . تو یکی از نواراش از مرگ همسرش حرف میزد . به نظر میرسید از اون سال به بعد دیگه هیچوقت هیچکس وارد خونش نشده و همیشه تنها بوده .

داستان ترسناک واقعی شماره یک

رامین بازدید : 331 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

سلام من اسمم رُزاس این اتفاق ماله پارساله که من ۱۴ ساله بودم که منو پسر داییم که اسمش حسامه میخواستیم بریم مغازه شب بود و هوا خیلی تاریک و سرد بود من داشتم از سرما به خودم میپیچیدم که پسر داییم منو صدا زد و گفت که یه پیرمرد دنبالمونه من فکر کردم اینم از اون شوخیای مسخرشه پس بیخیالش شدم و رفتیم فروشگاه خریدمونو کردیم ولی پسرداییم یکم دگرگون بود که دوباره من گفت یکی دنبالمونه ایندفعه یکم ترسیدم و وقتی پشت سرم رو نگاه کردم اثری از پسر داییم نبود خیلی ترسیدم بعد یاد یه کوچه تنگ و تاریک نزدیک کوچمون افتادم که حسام خیلی به اون کوچه علاقه داشت ولی من خیلی از اونجا میترسیدم پس با خودم گفتم حتما حسام رفته اونجا منم با کلی ترس و لرز رفتم و دیدم یه سایه رو دیوار ته کوچه افتاده با کلی ترس رفتم سمت سایه که پسر داییمو تو ی حالت خیلی خیلی وحشتناک دیدم که داره به اون سایه اشاره میکنه با کلی اسرار حسامو از اون کوچه اوردم بیرون و رفتیم خونه دقیقا فردا شب اون اتفاق پسر داییم تا صبح تو خواب ناله میکرد که انگار یه چیزی روی قفسه سینش راه نفسشو بند کرده باشه از ترس یک بسم الله گفتم و دیدم ناله هاش قطع شد از اون روز هرچی درباره شب از پسر داییم میپرسیم میترسید و میرفت ته همون کوچه تنگ و تاریک و انگار که با یکی حرف میزد از اون شب کلی اتفاق برای پسر داییم و من افتاد که این وحشتناک ترینش بود وقتی مامانم فهمید مارو برد پیش دعا نویس و اون گفت که یکی ۴ تا جن رو انداخته به جونتون و یک دعا برای ما نوشت و اتفاق ها (کمتر )شد و.......

داتان ترسناک هتل قسمت دوم

رامین بازدید : 70 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

صدای خدمتکار ها ملانیا را لرزاند آن ها پشت در سردخانه بودند و در مورد دریچه افتاده شده حرف می زدند.....ملانیا هراسان چراغ اتاق را خاموش کرد و در اتاق را چفت کرد و داخل اتاق ماند ناگهان متوجه شب رنگ هایی شد که روی دیوار هستند....روی دیوار شب رنگ هایی نصب شده بودند که در تاریکی نور می دادند روی دیوار یک فلش کشیده شده بود به سمت تابلو....تابلو آرم هتل بود به سمت آن رفت و تابلو را آرام برداشت اما چیزی پشت آن نبود ناگهان متوجه شد داخل آرم هتل چیزی نوشته شده بود:

زیر میز تلفن را بردار و شماره3666 را بگیر....سریع به زیر میز  خم شد و تلفن کهنه قدیمی را دید که رویش را خاکستر گرفته تلفن را برداشت و شماره را گرفت طولی نگذشت صدای بوق آمد....و گوشی را برداشت کسی گوشی را برداشت ملانیا حرف نمی زد فقط منتظر بود صدایی بشنود....اما هنوز خبری از صدا نبود و فقط خش خش می کرد ملانیا طاقت نداشت سکوتش را شکست و گفت الو.....

پاسخ سریع و قاطع بود: سلام

ملانیا با صدایی آرام و ضعیف گفت: تو کی هستی؟ 

_از قفسه چهارم کمد کناریت کلید رو بردار و کمد رو بکش کنار درو باز کن بیا پایین‌‌....

 

ملانیا تلفن را سریع قطع کرد...صدای خدمتکار ها نزدیک تر شده بود داشتند با لگد قفل در سردخانه را باز می کردند زیرا ملانیا آن را از پشت بسته بود.....

سریع قفسه را کنار کشید و بلند شد و کلید نقره ای رنگ را برداشت باورش نمی شد این یک در واقعی باشد سریع کلید را انداخت و آن را باز کرد با باز کردن آن موج ترس و سرمای خاصی بر بدنش خوابید حتی سرد تر از هوای سردخانه....ناگهان چشمش به عدد روی در افتاد عدد0

ترس بر او رخنه کرد این همان اتاق است همان اتاقی که ادوارد و سوزان بخاطر آن موجود خودکشی کردند اما اتاق نمایان نبود پله ای مارپیچ به پایین می رفت فضا تاریکی محض بود حتی پا گذاشتن به آن ور چارچوب در جرئت می خواست....

در شکسته شد خدمتکار ها داخل شدند ملانیا ترسیده بود تا دقایقی دیگر آنها وارد این اتاق هم خواهند شد....ملانیا نمی توانست وارد اتاق شود سریع به زیر میز رفت و پنهان شد....

 

در اتاق باز شد...خدمتکار ها هراسان داخل شدند از صدایشان معلوم بود ۵ نفر هستند که یکی از آنها مرد است ،  آنها می گفتند: حتما رفته اینجا .... اما اینجا کجاست؟؟

 

خود خدمتکار ها نمی دانستند آن اتاق کجاست؟! مرد گفت من میرم داخل دوتاتون هم با من بیاین دختره رو بگیریمش  شما دوتا هم برین رئیسو صدا کنین آنها داخل شدند....

آن دو زن دیگر هم هراسان از سردخانه خارج شدند تا رئیس هتل را خبر کنند‌....

۳ دقیقه نگذشت که صدای فریاد از زیر زمین اتاق0 بلند شد جیغ می کشیدند و درخواست کمک می کردند...ملانیا می دانست آن پایین یک شیطان نهفته است و آن مردی که پشت تلفن او را تشویق به باز کرد تلفن کرده بود خود آن شیطان بود....سریع بلند شد و در رابست اما نمی توانست قفل کند وجدانش اجازه نمی داد... اما ناگهان به خود گفت : حقشونه عاقبت شیطان پرستی همینه باید بمیرن...در را قفل کرد و از اتاق خارج شد و با صحنه ای فوق العاده وحشتناک روبرو شد تمامی اجساد سلاخی شده به ملانیا نگاه می کردند و لبخند می زدند چشمانشان را سفیدی گرفته بود خنده ها شیطانی و با دندان های خونی همراه بود ملانیا جیغی کشید و ناگهان اجساد شروع به تقلا برای پایین افتادن کردند...صدای فریاد ها قطع شده بود آنها مرده بودند....ملانیا بی درنگ از سردخانه خارج شد  و به سالن فرار کرد که ناگهان رئیس و آن دو خدمتکار به آن برخوردند رئیس گفت: بگیرینش... ملانیا فریاد کشید آشغالا ولم کنید پشت سر منن.....دست از این کثافت بازیاتون بردارین الان هممون می میریم....

صدای دویدن اجساد به گوش می رسید ملانیا تنه ای زد و شروع به دویدن کرد.‌....

از دریچه های هوا صدای نعره ی وحشتناک یک موجود به گوش می رسید

داستان ترسناک هتل

رامین بازدید : 36 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

این داستان: راز هتل . اتاق0

 

ملانیا چشمانش را به زمین دوخته بود جرئت نگاه کردن به چشمان اجساد سلاخی شده از سقف را نداشت...و مستقیم جلو می رفت به یک در رسید دری قهوه ای رنگ چوبی کهنه که دستگیره ای نداشت انگار باید آن را هل می داد....اما می ترسید....می ترسید بار دیگر با چیزی غیر طبیعی روبرو شود در را فشار داد با صدای جر جر باز شد  یه کلید کنار در بود آن را فشار داد و لامپ قدیمی زرد رنگ اتاق روشن شد  اتاق عجیبی بود پر از پرونده ....با کاغذ دیواری قرمز رنگ.....

در را بست کنار قفسه ی پرونده ها روی صندلی چرمی کهنه نشست یکی از پرونده ها را با پوشه ای سیاه رنگ برداشت روی جلدش نوشته بود:

12.3.1975

آن را باز کرد همان صفحه ی اول تصویر یک مرد روی آن نقش بسته بود به همراه یک زن  عکس بسیار قدیمی بود انگار موسسان این هتل بودند....ادوارد و لورا فالند‌....با اشتیاق صفحه ی بعدی را باز کرد روی صفحه نوشته بود: کتابچه راهنما‌....

ملانیا هنوز گیج بود مدام صفحات را باز می کرد تا اینکه چشمش به یک تیتر درشت خورد‌....

ما نمی خواستیم اینطوری شود ولی اگر با آن روبرو شدید از صلیب هورا استفاده کنید.

ملانیا با خود می گفت؟؟با کی روبرو شیم؟ هورا چیه؟؟زیر تیتر را خواند 

متن صفحه👇👇

 

22اکتبر سال1974 بود من و ادوارد از مراسم عزاداری فرزندمان بازگشته بودیم به هتل ، ادوارد وارد یکی از اتاق های هتل شد اتاقی که فرزندمان سوزان علاقه ی زیادی به ان اتاق داشت او می گفت: دوست خیالی اش در آن اتاق زندگی می کند....

ادواراد وارد اتاق شد و در را قفل کرد من و تعدادی از خدمه ی هتل به دنبال او رفتیم و از او خواهش می کردیم در را باز کند‌....

ادوارد فریاد می زد و دوست خیالی سوزان را به تمسخر می گرفت و به آن فحش میداد...

زیرا دختر ما در همان اتاق خودکشی کرد و در یادداشت نوشته بود: اون دوست من نیست...

سپس ناگهان صداها قطع شد وقتی وارد شدیم ادوارد خودش را مانند سوزان از لوستر حلق آویز کرده بود....

من نگران هستم حال یک سال از مرگ سوزان و همسرم ادوارد می گذرد هتل را به نام دختر مرده ام زده ام زیرا او من را مجبور کرد‌....نمی دانم تا کی زنده ام ولی مطمئنم روزی او جزایش را خواهد دید!!!!!

 

ملانیا گیج شده بود و با خود میگفت: این کیو میگه آخه سپس ناگهان جرقه ای در ذهنش خورد به شماره اتاقی که در پرونده نوشته شده بود نگاه کرد....همان اتاقی که ادوارد و سوزان خودکشی کردند......

شماره اتاق0 بود اتاق صفر....

 

ملانیا باید هر طور شده آن اتاق را پیدا می کرد او در دلش مطمئن بود جواب همه ی این معما های هتل و راه فرار در آن اتاق است....

او باید هر طور شاده از آنجا خارج میشد به کانال های هوا فکر می کرد اما حاضر نبود دوباره داخل آن شود...باید فکری می کرد..

داستان ترسناک ورود ممنوع

رامین بازدید : 88 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

این داستان: ورود ممنوع

ملانیا در چهار دیواری اتاقک دستشویی منتظر رفتن خدمتکار ها بود اما نمی توانست تحمل کند....بوی شدید خون و بوی لجنی که از کاسه ی توالت بلند می شد‌‌‌...حالش را بهم می زد او دیگر نمی توانست از اتاقک دستشویی خارج شد چشمش به کانال هوای بالای روشویی خورد...تنها راه نجات او‌....دیگر ترسی نداشت باید فرار می کرد ....به سمت در دستشویی رفت ان را قفل کرد تا کسی داخل نشود... روی سنگ روشویی رفت چاقوی همه کاره اش را درآورد....

خوشبختانه پیچ ها راحت بازشدند اما او خبر نداشت وارد چه جهنمی می شود‌‌‌....در کانال را گذاشت روی رو شویی و با دستانش از آن گرفت و بالا رفت....داخل شد.....هوای سردی در کانال جریان داشت او  با خود می گفت مطمئنا این به یه راه خروج وصله... سریع راه کانال را در پیش گرفت و در دل تاریکی آن چهار دست و پا جلو می رفت....هیج چیز دیده نمیشد امکان داشت در دل این تاریکی هر موجودی منتظر او باشد....

اوه خدایا من نور.....

این زمزمه ی ملانیا در دلش بود سرعتش را کم کرد به منبع نور رسید دریچه ی دیگری بود....خم شد به پایین نگاه کند یک سالن خالی و سرد بود که روی دیوار نوشته بود خروج اضطراری.... خم شد روی در نوشته بود ..ورود ممنوع.... او مطمئن بود ان را خروج است سریع چاقویش را از جیب درآورد که از دستش در رفت و لیز خورد به سمت کانال بغلی اش رفت که شیب تندی داشت....اوه لعنتی به سمتش چرخید و جلو تر رفت چیزی نمی دید دستش را روی کف آهنی کانال می کشید تا چاقو همه کاره اش را پیدا کند کوش پس از این  ناگهان دستش به دستی دیگر خورد....خشکش زد قبلش انگار ایستاده بود و انگشتانش گز گز می کرد دستی که به آن خورده بود بسیار سرد و ظریف بود آن را کمی تکان داد اما عکس العملی نشان نداد که ناگهان متوجه شد دست بیش از حد سبک است آن را به سمت خود کشید‌‌‌‌....

دستی بریده شده از آرنج جلویش ظاهر شد  از شدت ترس و تهوع فریاد وحشتناکی کشید که در کانال های هوا اکو میشد اشک از چشمانش می ریخت.....او دیگر لو رفته...صدای خدمتکار ها را می شنید....

دیگر فرصتی نداشت جلوتر رفت قرمزی چاقو به چشمش خورد سریع آن را برداشت و به سمت دریچه رفت یک به یک پیچ هایش را باز می کرد....

اینم آخری تموم شد.....

در دریچه را کنار زد پاهایش را آویزان کرد و به زمین افتاد آی آی.....کمرش درد گرفت سالن عجیب و غریب بود روی دیوار ها پر از اسم بود....

در دلش می گفت: اینجا چه خراب شده ای دیگه هر طرفش یه چیزی هست....دستگیره فلزی در را چرخاند با صدای جر جر کنانی باز شد سرمای خاصی روی صورت او را پوشاند او لبخند آزادی می زد که دیگر از شر این هتل خلاص شده اما نه.....

داخل اتاق سرد خانه بود!!!!!!!!

صدای خدمتکار ها نزدیک تر میشد سریع داخل شد و در رابست....خدای من اینجا کدوم جهنمیه آخه؟؟!!

سرد خانه پر از گوشت بود... در مقابلش یک پلاستیک بزرگ از سقف نصب شده بود آن را  کنار زد...

جیغی کشید و سریع دستش را جلوی دهانش گرفت هزاران نفر از سقف سلاخی و آویزان شده بودند از کودک تا پیر.....همگی مرده بودند و سفیدی چشمانشان ترسناک بود....‌

داستان ترسناک واقعی

رامین بازدید : 149 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

داستانه من کاملا واقعیه و چیزاییه که متاسفانه تجربه کردم

من یه پسره ۱۲ ساله ی شیطون بودم که از هیچی تقریبا نمیترسیدم و اعتقادی به جن و روح نداشتم در ضمن خیلی رفیق داشتم اماده ی دعوا گروهی بودم کلا دنباله دردسر بودم و باشگاه کیک بوکسینگ میرفتم و تعریف از خود نباشه هیکلم خیلی خوب بود.

یه روز خونه ی یکی از دوستام بودم که اسمش بهراد بود البته ۳ تا دوستای دیگمم اونجا بودن که اسماشون دانیال هاشم احسان بود اوناهم مثه من شجاع یا شایدم احمق بودن به غیر از بهراد که حتی از کمد تاریکشم میترسید.

خلاصه ما نشستیم یه فیلم ترسناک دیدیم که توش احضار روح داشت.

بعد از پایان فیلم همه تو فازه وحشت و خوف بودن که بهراد گف بسه دیگه من میترسم من گفتم ترس نداره که.

یهو احسان عصبانی شد گف داری گوه میخوریا اگه ترس نداره بیا احضار کنیم

منم گفتم قبوله احضار کنیم.

دانیال گف بچه ها کسخل شدین شوخیه مگه میدونین چقد خطرناکه؟ 

هاشم گف راس میگه و اومد یه چیزی بگه احسان گف همین که من گفتم.

منم گفتم اره راس میگه امشب ساعت ۱و نیم خونرو میپیچونیم میریم خونه خرابه ی محل احسان. 

خلاصه که رفتیم خونه خرابه و خاستیم احضار‌کنیم وسطای احظار بودیمکه یهو یه تیکه ی ۲۰ ۳۰ سانتی از دیوار کنده شد ولی ما اهمیت ندادیم و به کارمون ادامه دادیم که صداهای ترسناک زیادشدن و یه چیزی جیغ زد و گفت گمشید بیرون و ماها چشمامونو که باز کردیم دیدیم یه چیز وحشتناک سرتاپا خون داره جیغ میزنه من خیلی ترسیدم پاشدم فرار کنم که یهو اومد جلو در خروجی که من توجه نکردم و از پنجره ای که ۲ متر شاید بازمین فاصله داشته باشه خاستم بپرم ولی موندم بهراد که اومد از پنجره انداختمش پایین چون از همه ترسو تره و رفیق فابریک منه و بعدش خودمم پریدم پایین و فقط دویدم که دیدم احسان پشته سرمه و داره با سرعت میدوه و داد میزنه دانیال و هاشم هم پشت سرشن و یهو من داد زدم بهراد کجاس داداش؟

گف نمیدونم یهو نگاه کردم دیدم افتاده زمین داره تشنج میکنه من داد زدم که بچه ها بهراد تشنج کرده.

دانیال گف ولش کن باو بدو فقط

که هاشم گف گوه نخور بریم کمکش.

خلاصه رفتیم و با هزار بدبختی اوردیم تو محل.

بهراد به هوش اومد ولی هزیون میگف البته الان تو بیمارستان بودیم و پدر و مادرامونم بودن که یهو برق رف و اومد و دوباره برق رفت که یهو من از زمین جداشدم و با سر پرت شدم تو دیوار و همه جا سیاه شد و چشامو که واکردم تو بیمارستان بودم ولی این بار من رو تخت بودم و سرم بسته شده بود.

که یهو دوباره همون موجودو پشته پنجره که میگه یه بار دیگه بیای خونه ی من دیگه چشات وانمیشه.

 که گریه کردم و زار میزدم و التماس کردم دست از سرم بر داره.

و این بود اولین تجربه ی من که خیلیم وحشتناک بود هرکیم میخاد باور کنه میخاد باور نکنه این داستان های من کاملا واقعیه یه کلمشم دروغ نبود.

من زیاد تجربه کردم و دیدم و حتی صحبت کردم باهاشون بازم ماجرا هامو میزارم.

ممنون که خوندین.

دااستان ترسناک خونه ی متروکه

رامین بازدید : 252 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

خونه ی متروکه

سلام...

من اسمم ساراو 14 سالمه ما تازه به خونه ویلایی قدیمیمون اثاث کشی کردیم این خونه خیلی بزرگه اونقدر بزرگ ادم توش گم میشد.  که ما یه خانواده 9  نفره بودیم البته دوتا خواهر دارم و یه برادر و پدر و مادر حتما میپرسین اون 3 نفر باقی کیه ان؟...

 اون ها دو تا داماد که شوهر خواهرام هستن و یه بچه که دختر یکی از خواهرامه  داداشم مهندس هست ولی ازدواج نکرده من کوچیکترین عضو خانواده ام ببین خواهر و برادر ها البته کوچتر از من دختر خواهرم هست یعنی ( عسل) خواهرزاده من 4 سالشه وخیلی با نمک هست خب بگذریم بریم و درمورد خونه جدید باهاتون حرف بزنم...

 خب من رفتم  و یه اتاق انتخاب کردم آن تاقی که من انتخاب کردم یکم عجیب و غریب بود روی دیوار هایش یه چیزهایی نوشته شده بود که قابل خوندن نبود  من توجهی به نوشته های روی دیوار نداشتم خواهرام با ما زندگی نمیکنن اما چند روزه به خاطر اومدن به خونه ی جدید اومدن پیش ما راستش خونه یه قبلی ما انقدر بزرگ بود و چون همین این خونه و هم اون خونه واسه ی خودمون بپد وسایل زیادی داشتیم که به کمک نیاز داشتیم که خواهرانم پیش ما بودن و کمک میکردن

اتاقی که من انتخاب کردم  یکم ترسناک بود اما من ترسی نداشتم همه با دیدن نوشته های روی دیوار تعجب میکردن و میگفتن اینا چیه اخه یه نقاشی هایی هم بود که خیلی ترسناک بود همش مرگ بود ...

 من وسایلم رو به اون اتاق منتقل کردم و اتاقم رو خیلی شیک چیدنم البته دلیل برداشتن اون اتاق این بود که هم بالکنش بزرگ بود هم خود اتاق خیلی بزرگ بود  من در آن اتاق تلوزیون هم گذاشتم آن اتاق حمام و سرویس بهداشتی هم داشت 

من یک روز که داشتم توی اتاقم رمان میخوندم یهو خواهرزادم یعنی ( عسل) اومد تو اما نمیدونم چرا تا اومد توی اتاق داد کشید و خیلی زود از اتاقم بیرون رفت تقریبا اگر بخوام حقیقت رو بگم دوستام هم به خونه ی ما میان  هروقت میان اتاق من داد میکشن 

اما نمیدونم چرا من هروقت وارد اتاق میشم داد نمیزنم

 اما الان یه فکر هایی توی سرم هست که فکر میکنم دلیلش این باشه

اتفاقات ترسناک

رامین بازدید : 37 پنجشنبه 17 مرداد 1398 نظرات ()

باسلام،

خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم،مربوط به زمستان ۷۸ هست،اون موقع من سرباز بودم و دوران خدمتم را داخل پادگانی در استان اصفهان میگذروندم،پادگان ما خارج شهر بود داخل بیابان و یک جای پرت و نزدیک کوههای شهر کرد که هوای بسیار سردی داشت، یک هم خدمتی داشتم به نام رشید،بچه جنوب بود و همانند اسمش هیکل درشت و قد بلندی داشت ،سر نترسی داشت و یک جورایی بچه های پادگان ازش حساب میبردن،یک شب زمستان من نگهبان درب شرقی پادگان بودم ،قسمت شرقی به کوه ختم میشد،،اونشب ساعت دو بعد از نیمه شب پستم تمام شد و باید پست را تحویل رشید میدادم،شب قبلش برف زیادی باریده بود ولی اونشب هوا مهتابی بود،،اسلحه و چراغ قوه را تحویل رشید دادم و خودم رفتم آسایشگاه بخوابم.هنوز چشمم گرم نشده بود که صدای شلیک چندین تیر پادگان را از خواب پروند، صدا از محل پست رشید بود، با سرعت من و چندتا سرباز دیگه و فرمانده اسلحه برداشتیم و به گمان اینکه اشرار به پادگان حمله کردن بطرف پست رشید دویدیم، وقتی رسیدیم دیدیم رشید بیهوش روی زمین افتاده،بلندش کردیم و بردیمش داخل آسایشگاه و به هوشش آوردیم،عین برق گرفته ها شده بود،مات و مبهوت بالاخره به حرفش آوردیم که جریان چه بوده؟ با کلمات بریده بریده گفت بعد از بیست دقیقه که پست را تحویل گرفته دیده سه تا سایه از طرف بیابان دارن بهش نزدیک میشن،چندین دفعه فرمان ایست میده ولی توجه نمیکنن،وقتی نزدیک میشن زیر نور مهتاب می بینه سه تا موجود بسیار ترسناک و قدبلند  که هرکدام حدود چهارمتر قد داشتن روی دوپا راه میرفتن،همراه با موهای بسیار بلند که روی زمین کشیده میشده،با چهره هایی صاف بدون دماغ و دهن و دو چشم قرمز براق وسرهای بیضی شکل،رشید وقتی اینها را می بینه شروع میکنه بهشون شلیک کردن و بعد از ترس زیاد بیهوش میشه،ما اولش حرفش را باور نکردیم ،همراه با فرمانده و چند نفر دیگه چندتا چراغ قوه برداشتیم و به طرف محل پست رشید حرکت کردیم،وقتی به اونجا رسیدیم آهسته به طرف بیابان پیش رفتیم،رد پاهای بسیار بزرگ و عجیبی دیدیم که تا اون موقع مثلش را هیچ جا ندیده بودیم رد پاهای بسیار بزرگ و پهن با جای دو انگشت،به شدت ترسیده بودیم،فرمانده اعلام آماده باش کرد و موضوع را به مقر فرماندهی گزارش کرد،فردای آن روز چند نفر از پلیس امنیت آمدن ولی متأسفانه قبل از آمدنشون مجددا برف گرفت و تا حدودی ردپاها از بین رفت،بعداز آن شب رشید اصلا حال خوبی نداشت و دوسه روز بعدش مرخصی رفت و به خاطر اینکه روانش به هم ریخته بود معاف شد،ما چند نفر هم که به شدت ترسیده بودیم را به پادگان توپخانه منتقل کردن ،،چند مدتی به خانه رشید زنگ میزدم و احوالش را از مادرش میگرفتم رشید به کل هوش و حواسش را از دست داد و هرچه هم دکتر دوا کرد فایده ای نداشت،،این داستان نیست، متن به متن واقعی و خاطره شخص منه ،وبعد از اینهمه سال من هنوز تو این فکرم که واقعا رشید درآن شب سرد زمستانی چه دیده بود که اینطور مجنون شد؟

تعداد صفحات : 3

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 28
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 6
  • بازدید امروز : 35
  • باردید دیروز : 8
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 74
  • بازدید ماه : 225
  • بازدید سال : 2,773
  • بازدید کلی : 3,294
  • کدهای اختصاصی